Feb 7

ابله

احساس را

به قربانگاه برد

و در پای عقل

. سرش از بدن جدا کرد

 

Jan 20

پیراهن حسین سپید است

نمی دانم چرا برای حسین (ع) مجلس عزاداری برگزار می کنیم در حالیکه او رستگار شد در بهترین حالت ممکن و با بالاترین مقام . آن طور که ” ثارالله ” لقب گرفت ، عمیقا نزدیک و تنگاتنگ خدا

نمی دانم چرا وقتی گریه می کنیم می گوئیم برای حسین ؟! این نام بزرگ که وقتی به گوشم می رسد ، بند بند وجودم از عظمتش و شجاعت و بزرگی اش ، مرتعش می شود . متحیرم چرا می گوییم عزادار حسین هستیم ! عزادار؟! آن هم برای کسی که زنده است چون کشته شد برای خدا و آگاه و هوشیار است چون قیام کرد برای عدالت 

ایام شهادت حسین است و من  مجلس عزداری بر پا کرده ام این بار به نام خودم ، سیاهی پوشیده ام به نشانه ی ابعاد ناشناخته ی وجودم که رنگ تاریکی به خود  گرفته اند و عزادارم به خاطر این ذلت که به آن تن داده ام و نفس را بر سرم مسلط کرده ام و سینه ام را از حب دنیا و لذت هایش انباشته ام و با دست خود ظرافت و شفافیت گوهر دلم را سخت و کدر ساخته ام . گریانم برای همه ی سهل انگاری ها ، غمگینم برای از دست رفتن فرصت ها و ملامت می کنم خودم را و لعن می فرستم این نفس سرکشم را

امسال از سوال ” چه کنم ؟ ” در گذشته ام . به این فکر می کنم که ” چه شده ام ؟ ” ، “کجا ایستاده ام در اکنون زندگی ام ؟ ” . چند سالی بر مجلس وعظ ” چه باید بکنیم ؟ ” نشستم . نشد آن چه باید می شد . فهمیدم که خودم را نیافته ام . تا پاسخ به چه هستم و که هستم را ندهم ، وعظ هیچ عالم اخلاقی نمی سازدم

دل های خوب از آتش عشق می سوزند و دل من در آتش حسرت درک عشق شعله می کشد . در حسرت درک حسین ، که به آن نادانم و به دانسته های سطحی و بی اهمیت دل خوش کرده ام

و توسل … اوج این مراسم سوگواری است . با جامه ی سیاه ، چشم امید به روشنایی ” مصباح الهدی ” دارم و در حالی که مرداب خطا به پایین می کشاندم ، دست استمداد به سوی ” سفینه النجاه ” بلند می کنم . تشویش ، اضطراب ، استیصال و حزن و اندوه بیان حال و روز ماست که شعور را به مسلخ فرستاده ایم  و بیرق و پرچم نادانی مان را بر آسمان ، فراز کرده ایم و شمشیر بر گردن حقیقت گذاشته ایم تا ساکت بماند . این ها بیان حال ماست نه حسین که سال هاست در آرامش و قرب خداوند است . سال هاست که حسین پیراهن سپیدی بر تن دارد و آزاد و آرام و مطمئن ، بدون هیچ خشمی در نگاه و بی هیچ کینه ای در دل ، به سنت پدر و مادرو جدبزرگوارش  . همه را بخشیده است و دیگر دل نگران اهل بیتش نیست که همگی در آرامش و قرب خداوندند . در مرتبه ای که فکر من وتو به آن توان راهیابی ندارد

وشاید تنها دل مشغولی حسین در چنین روزی ، عزادارانی باشد که  دست از روزمرگی شسته اند و سالروز عروج او را گرد هم آمده اند . اینان که در برهوت دنیای فانی گرفتار آمده اند و فریاد العطش از اعماق روحشان به گوش می رسد 

فردا عاشوارست و حسین نظاره گر و ما در میدان مبازره . جنگ درخواهد گرفت و تعدادی اندک شاید به مراتب کمتر از هفتاد و دو نفر در این میدان ، نبرد می کنند و در شوق شهادت بر یکدیگر سبقت می گیرند . اینان از مقربین اند و جامه ی سیاه از تن به در کرده ، سیراب خواهند شد

Jan 20

حاشیه های مردم خوب

نوشته ی اخیر دوست ارزشمندم جناب ناظم زاده  با عنوان ” مردم خوب ” ، مانند جرقه ای که بر مواد اشتعال زا بگیرد و یکسره آتشی چندین برابر برافروزد ، بر خاطرم نشست و بر خلاف خواسته ی نویسنده ذهن من خواننده را مشوش ساخت

در همان چند سطرش گفتنی ها گفته از آنچه که این روزها در شهرمان می گذرد . بارش برف و سرمای بی سابقه ی زمستان امسال ، از هر نظریه و سخنرانی انتقادی برملاکننده و افشاگرانه تر  بر سرمان نازل شده است .

ضعف های عمیق و بنیادینی که این روزها به غیر از آسمان کسی دیگر جرأت بیان کردنشان را ندارد و شاید این ندای سپید آسمانی با زمهریری که تا اعماق جانمان نفوذ کرده ،  بانگ بیداری است که تا دیر نشده باید دریافتش .

۱- مردمان به عادت مألوف ظاهرسازی ، صبر و سکوت پیشه کردند ،  آنچنان که مردمانی خوب در نزد حاکمان و دولت مردانشان جلوه گر می شوند . اما همین ملت غیور و صبور مجرمان اصلی قائله ی سرما شناخته می شوند و انگشت اتهام به سمت ایشان نشانه رفته است . رسانه ی ملی هر شب و روز بر سرشان می کوبد که دست از اسراف انرژی بشوئید و صرفه جویی پیشه کنید . در تلویزیون تنها مردمان بر سر مردمان فریاد می کشند که برای گرم شدن ما کمتر مصرف کنید . تصاویر استخر ها و سونای بخار گرفته پخش می شود که مردم بدانند اگر در زنجان و اردبیل و رشت و تبریز و… گاز مصرفی یا قطع است و یا فشار ندارد ، مقصر این خانواده اند که استخر گرم کرده اند . و یا اگر خانواده ای به علت قطع گاز ، منقلی پر از ذغال گوشه ی اتاق ۱۲ متری اش افروخت که گرم شود و نشد یا اگر شد سوخت و سانحه ای پیش آمد ، مقصرش خانواده ای دیگر است که دو اتاقش را با شوفاژ گرم کرده . مسخره است ! چه بی باکانه وجدان این ملت به بازی گرفته می شود ! *

سووالات ، مطرح نشده سقط می شوند . کسی نمی پرسد پس دولت چه ؟ برنامه ریزی چه ؟ مدیریت بحران چه ؟ و یا صحبت از این واقعیت که فرایند افت فشار بیش از همه مربوط به نقص و کمبود ایستگاههای تقویت فشار است . و جای خالی مخازن ذخیره ی اضطراری گاز در نزدیک شهرها -  که با توجه به وجود تاقدیس های نمکی در کنار شهرهای بزرگ احداث آن امکان پذیر است -  نتیجه ی عدم برنامه ریزی صحیح و به موقع می باشد و این ها همه در حالی است که که کشور ما از کشورهای حادثه خیز دنیاست و از حرکت کوه گرفته تا سیل و زلزله و یا حتی ! حتی جنگ با کشورهای قدرتمند جهان - که با سیاست های کنونی حرکت بر لبه ی پرتگاه دور از ذهن نیست -  ما را تهدید می کنند و باید برای مقابله با اینان تمهیدات و دوراندیشی هایی صورت گیرد !

اما این سکوت که می بینیم و برای من و شما سووال برانگیز شده ، در پشت درهای بسته شکسته می شود . در مکالمات تلفنی می شکافد و در پیامک ها طنز و جدی - که یحتمل جند تایی از آن به دستتان رسیده - نقش بر آب می شود :

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند                       پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

۳- از لابه لای درزهای صندوقخانه های این مردمان ، صدای شکوه ها و نارضایتی هاشان شنیده می شود . در خلوتگاههایی که در کوی و برزن دست می دهد و در وسایل نقلیه عمومی پچ پچه ها در گرفته و پرسش های بسیار شکفته . و این به آن معناست که ملت صبور و ساکتمان نادان نیست که درد را نفهمیده باشد بلکه مثال ان مار گزیده است که از ریسمان سیاه و سپید ترسانده شده است و زبان به کام گرفته . ظاهرسازی و غرزدن های پنهانی شیوه ی تاریخی زندگی اش شده و تألماتش با همان چهار لیچاری که پشت در بسته  بار این وزیر و آن وکیل می کند ، التیام می یابد .

اینکه ملتی درد را بفهمد ، فی نفسه امتیاز بزرگی است - چرا که بسیاری ملل دنیا هنوز از این بی بهره اند - اما مهم است که بداند چطور باید دردش را بگوید  و قبل از آنکه کارد به استخوانش برسد به فکر چاره باشد . به گمانم این آخری را ، گفتن و شنیدن را ملت ما نیاموخته . تنها چیزی که می داند یا سکوت است یا فریاد .

دوست گرامی ام در انتهای نوشته اش سووالی طرح کرده با این مضمون که چطور ما همان ملتی هستیم که سی سال پیش انقلاب کردیم و  اینک سکوت ؟به نظر من  این همان دور سکوت - فریاد است که در تاریخ ما تکرار شده  - قابل تبیین با نظریاتی چون نظریه مارپیچ سکوت - و تلاش هایی گذرا که در جهت برقراری رابطه و توانایی گفتن و شنیدن صورت گرفته - مانند ابتدای مشروطه و دوم خرداد - به تندی با مانع و نهایتا با شکست مواجه شده اند .

 ( گرچه این برداشتی است که احتیاج به بازبینی دارد )

۳ - شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی                        مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کودک ۹ تا ۱۲ ماهه به سنی می رسد که تا حدودی  از اوضاع خود و اطرافش آگاه می شود و قدرت درک و تفکر در او شروع به رشد می کند . کودک در این موقع نیاز به سخن گفتن را در خود احساس می کند و چون قادر به آن نیست خواست هایش را با فریاد و اصوات بلند بیان می کند که برای دیگران نامفهوم است . در این زمان احتیاج به راهبری دارد که دلسوزانه ، حرف به حرف و کلمه به کلمه ، سخن گفتن را به او بیاموزد تا توانایی ارتباط برقرار کردن و انتقال معانی را دارا شود . علاوه بر این سخن گفتن توانایی است که منجر به شکوفایی عقل و قدرت تفکر می شود که اگر این نباشد ، توحش بر رفتار انسان غلبه می کند و از موجودات دیگر قابل تمیز نیست .

بسیار شنیده ایم که جامعه ی ایرانی همواره به دنبال قهرمان می گردد و قهرمان پرور است و این مورد نقد قرار می گیرد . اما باز هم پس از هر دوره که سکوت طولانی می شود ، عطش روح ملت ایران برای یافتن قهرمان بالامی گیرد . گویی که حنجره ای را طلب می کند تا واسطه ای شود برای سخن گفتن و فریاد زدن . راهبری می خواهد دلسوز برای آموزش سخن گفتن و سخن شنیدن در میان مردمان . انسان هایی آگاه که این سکوت وهم آلودی که منجر به فریاد می شود را بشکنند و باب گفت و شنود را در جامعه بگشایند .

از این دید که بنگریم قهرمانان نه تنها مضر نیستند بلکه به حال ما ضروری اند . انسان هایی آگاه و شجاع که مسئولیتشان مشوش نمودن اذهانی است که تکلم نیاموخته ، آرام گرفته و به خواب رفته اند . بی قرار کردن مردمان برای سخن گفتن و پرسیدن و پاسخ طلبیدن .

بنابراین تشویش چنین اذهانی نباید جرم دانسته شود . بلکه خدمتی است به ملتی که کهنسال که هنوز راهی برای بازگویی به موقع دردهایش نیافته است … 

 

Dec 31

روز سگی

امروز از آن روزهای سگی بود . نشانه های نحوستش از کله ی صبح به اتاقم سرک کشیدند . یعنی دقیقا همان  لحظه   که چشم به  امروز باز کردم دیدمشان . آب دهان تلخ شده ام را با اکراه قورت دادم و از تخت به پایین    خزیدم . به طوریکه ابتدا زانوهام روی زمین قرار گرفت و  سرم همچنان روی بالش بود . خواستم همانطور و در    همان حالت ، روز سگی را شب کنم . اما این هم چون خیلی کارهای خواستنی ، نشدنی بود . عاقبت تن به     زندگی در  روز سگی دادم و به قصد دستشویی برخواستم .

رغبت نمی شد به آینه نگاه کنم . تنها آبی به صورت زدم و به موهای  شانه نخورده فکر کردم . فقط فکر کردم و نگاهشان نکردم . به مناسبت طعم تلخ امروز ، قصد کرده بودم که شانه نزده ببندمشان . همین کار را کردم  و به همین فضاحت لباس ها عوض شدند .

۱- یادم به کارنوشتی افتاد که نیمه های شب گذشته به پایان رسانده  و باید امروز تحویل استاد می دادم . یک موضوع تلخی هم داشت در مایه های امپریالیسم فرهنگی و چیزهایی ازین دست که بی علاقه ردیفش کرده بودم …  . لعنتی ! اولین کلامی بود که وقتی پرینتر کاغذها را سپید و دست نخورده از شکمش بیرون داد ، حواله اش کردم . دوباره و سه باره کاغذها را در دهانش چپاندم . پیغام دادکه جوهر تمام کرده و هیچ جورنمی تواند کارم را راه بیندازد  . و این ، از نشانه های ظهور روز سگی بود .

کارنوشت را روی سی دی ذخیره کردم به امید اینکه از سهمیه ی پرینتم در دانشکده چند صفحه ای باقی مانده باشد . چای تلخ به همراه خرمای سیاه ، چاشت امروزم شد .

۲ - کوچه یخ زده بود و خبری از گربه ی خاکستری که هر روز صبح ، کنار جدول کم عمق قدم می زد ، نبود . با یک نگاه تا ته کوچه را برانداز کردم به خیال اینکه خاکستری را ببینم . جز یک خانم و دو آقا ، جنبده ی دیگری نیافتم … اما هنوز چند قدم نرفته پیکر چاق و گرد و پشمالوی خاکستری نمایان شد . آغشته به خون و با چشمانی باز در جدول کم عمق سمت راست کوچه مان ، طاق باز هلاک شده بود .

۳- وارد سایت دانشکده شدم . کارت سهمیه ی پرینت را به خانم آرام و جدی مسئول سایت دادم . با همان صدای ملایم و آرام گفت : سهمیه شما تمام شده . سه برگ هم اضافی داشتید . لبخند بر لب تشکر می کنم و خداحافظی . لعنت بر این روز سگی …

۴- استاد گرامی را در راهروی اساتید می بینم . سلام و علیک . بدون اینکه خبری از نمره ها بگیرم ، منتظر مدیر گروه می ایستم  .جناب استاد  با لبخند شیطنت باری کلید به در اتاقش می اندازد و می گوید نمره ها را رد کردم خانم … و من نزدیک می شوم که : اِِ … چطور بود آقای دکتر ؟جدی می شود و پاسخ می دهد . خوب نبود … یعنی من راضی نبودم . بعد بازهم بدون اینکه من درباره ی نمره ام ازیشان بپرسم می گوید : اگه سووالتون اینه که کسی رو انداختم ، نه کسی نیافتاده . به این فکر می کنم که چطور این سووال اصلا در ذهنم نبود ! . با خوشحالی دنبال جواب بی سووال استاد را می گیرم : آها .. خوبه ممنون . و باز بدون اینکه نمره ام را بپرسم ادامه می دهد  که : و به گروه شما خانم  ، نمره ی ۵/۱۲ دادم … پروردگارا ! تمام این حاشیه روی برای این خبر مسرت بخش بود ؟ دوازده و نیم گفتن استاد گرامی و مورد احترامم  همانا و سقوط آزاد  فشار خون من همان . پلک هام تا سر حد ممکن باز می شوند و گردنم کمی به جلو متمایل شده ، همانطور خشک می شود .  و دقیقا مثل همیشه ی تاریخ زندگی ام که در جواب حرف های سنگین و درشت و ناگهانی ، لال می شوم و نمی دانم چه بگویم  ، هاج و واج نگاهش می کنم . آخ ! اما! نه! گمان نمی کردم ! چرا؟ مقاله ما چندان هم بد نبود ! به اندازه این نمره ! …

کم کم تأثیر پارچ آب سردی که روی سرم خالی شده ، فروکش می کند . جمع و جور می شوم و به استاد یادآوری می کنم که بسیاری حاضر نشدند کار گروهی انجام دهند و ما جزء معدود گروههایی بودیم که در مهلت مقرر کارمان را ارائه کردیم . خونسرد می گوید : همین را در نمره تان منظور کردم . نگاه خیره و لبخند تلخش گیجم کرده ،   ادامه نمی دهم . اما بر سر جایم مانده ام . ادامه می دهد که : نمره ها را فرستادم آموزش ، اگر می خواهید چانه بزنید دیر شده .  جواب این کلام را زود می دهم که بلد نیستم چانه بزنم . تشکر و خداحافظ . خبر را به هم گروهی ها می دهم . یک دودوتا چارتا می کنیم که این نمره تا چه حد می تواند در تعیین سرنوشتمان موثر باشد . تاثیر این سه واحد در معدل دروس سی و چهارواحدی دوره ی ارشد ، ادامه تحصیل در مقطع دکتری . حتی استخدام و شرط معدل های رایج ! و اهمیت مسخره ای که این ارقام در سرنوشت ما خواهند داشت …

برای ناهار ، یک لیوان پلاستیکی  از آب سرد کن پر می کنم و غذاخوردن ، به شب مؤکول می شود .

کم کم  روشنایی  در غروب خاموش می شود و ماه زیبا که در پس آلودگی شدید هوای تهران پنهان شده ، احتمالا ! در آسمان می درخشد و آرامش در انتظار است .

 سر به شیشه ی سرد اتوبوس تکیه می دهم و فکر می کنم  چه خوب است که همه روزهای سگی ،  در چنین شب هایی خاموش و فراموش می شوند …

Dec 26

خودکشی و ترور شخصیت های مجازی

وقتی  به امید خواندن  وبلاگ دوست داشتنی مون  کانکت می شیم ، کلیک می کنیم و به صفحه ای که با سرعت متوسط به آرامی متحول می شه چشم می دوزیم ، اگر به جای دیدن قالب دوست داشتنی و چشم نواز  وبلاگ ، با پیغام نا بهنگام حذف یا هک وبلاگ روبه رو بشیم درست مثل این می مونه که کسی که می شناختیمش از دست رفته یا دور از ما شده . بهترین حالت اینه که به صاحب حقیقی وبلاگ دسترسی داشته باشیم و از طریق او  پی جوی احوال شخصیت مجازیش بشیم . حالت دیگه هم اینه که شخصیت مجازی دوست داشتنی ما نا شناخته باشه و این به معنای از دست رفتن کامل و تمام عیار اون دوست نادیده و شخصیت دوست داشتنیه . در این حالت میشه گفت ” ضایعه ی جبران ناپذیر ” از دست رفتن وبلاگ … .

مرگ یا حذف موقت یا دائمی  وبلاگ ها می تونن چند دلیل داشته باشند . اول اینکه  شخصیت حقیقی صاحب وبلاگ اقدام به حذف بعد مجازی خودش بکنه . و یا به قول استاد گرامی جناب  دهقانی نژاد  که در این پستشون به این مساله پرداختند ، صاحب وبلاگ در یک عملیات انتحاری ، شخصیت مجازی خودش رو بکشه .

دلیل دیگری ـ که بیشتر گریبان وبلاگ نویسان مشهور و پر طرفدار رو می گیره ـ حذف ناخواسته یا به قولی ” هک ” شدن وبلاگ هست . در این صورت علاوه بر خواننده ، نویسنده هم از ترور شخصیت مجازیش شوکه میشه .

معمولا در اولین بارهایی که نویسنده ی وبلاگ با “هک” روبه رو میشه سریعا تلاش خودش رو برای احیاء شخصیت مجازیش به کار می گیره و سعی می کنه اون رو به دنیای مجازی بازگردونه . اما به نظر می رسه که زمانی که یک نویسنده با تهدیدها و هک شدن های پی در پی  مواجه هست ، از  شدت  انگیزه ی او برای دوباره نوشتن و فعال بودن در عرصه ی مجازی کاسته میشه .

در کنار هک ، فیلتر شدن هم بلای نابهنگام و عقوبت ناخواسته ای هست که پیامد آن ، حذف شخصیت مجازی از عرصه ی عمومی وبلاگستان و محبوس و پنهان شدنش در پشت درهای بسته ای است که تنها با ترفند و فیلتر شکن و پروکسی باز می شوند . احتمالا شخصیت های مجازی مبتلا به فیلتر  هم به علت اینکه بسیاری از مخاطبینشون را از دست دادند ،کم تر از قبل در صحنه حاضرند .  

یکی از وبلاگ های پرطرفدار و دوست داشتنی که بسیاری از اهالی مجازستان  می شناسندش و این روزها به دلیل ” هک ” شدن ” پرشین تولز ”  قابل دسترسی نیست ، وبلاگ “از زندگی  ” دکتر احمدنیاست .

خوشبختانه من به شخصیت حقیقی و دوست داشتنی  نویسنده ی از زندگی دسترسی دارم و احوال وبلاگشون رو پرسیدم . می دونم که خیلی ها هم مشتاق هستن بدونند که بالاخره چی شد و کی ” از زندگی ” به حالت عادی بر می گرده . این طور که خانم دکتر گفتن ، جناب جادی مشغول رفع اشکالات ناشی از ” هک “  و بازسازی وبلاگ شدند  و همین روزهاست که دوباره  از زندگی به وبلاگستان برگرده . امیدوارم مشکل به زودی رفع بشه .

و این بار در خاتمه هم برای خودمون و هم برای شخصیت های مجازیمون  سلامتی آرزومندم … :)

 

Dec 22

عودت عزیزترین امانت به صاحبش

” امروز یه دل کوچیک و دو تا دل بزرگ به هم رسیدن . ” اونهم بعد از اجرای یک صحنه ی پر هیجان و اشک آلود در آستانه ی در که شدیدا یاد آور فیلم های پر سوز و گداز هندی بود . به خصوص وقتی ماندانا همونطور که وارد می شد با صدای لرزان از شادی خطاب به رضا گفت : پسـرم چـه خوشگل شدی…:))  

رضا رو در آغوش گرفت و پسر کوچولوی متعجبش رو عمیق بوسید و بویید … کوچولوی ما کمی غریبی کرد ، اما حالا که  چند ساعتی گذشته ، کم کم داره به خاطر میاره و احساس آشنایی می کنه …

مأموریت ما  یا بهتر بگم دوره ی ۴ ماهه ی کودکیاری  هم به سلامتی و با موفقیت به پایان خودش رسیده .  مانده این دو هفته که رضا رو آروم آروم برای شرایط جدید محیا کنیم . گر چه ما هم باید خودمون رو برای این دوری و جدایی آماده کنیم . این مدت خیلی به وجود نازنینش انس گرفته بودیم ، به خصوص بابا که از همین الان تو چهرش مشخصه که دوست نداره ازین نوه کوچولو جدا بشه …

خداروشکر می کنم که ” حاج زنبور عسل ” ـ این روزای آخر بهش می گفتم ـ صحیح و سالم به پدر و مادرش رسید . بعد از این مدتی که گذشت یقین کردم که بزرگترین نعمت خدادای ، والدین هستن . با تمام سختی هایی که بدون توقع برای سرانجام رسیدن کودکشون انجام میدن …

خوب ! این هم چند تا عکس از سید رضای نازنینم :

 وقتی چهاردست و پا می کنه :

و اینجا که می خنده :)

Dec 22

تفال یلدای 86

 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند                              آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

دردم نهفته  بـه ز طبـیبان مدعی                             باشـد که از خزانـه ی  غیـبش دوا کنند

پیراهنی که  آید از  او  بوی یوسفم                           ترسـم  بــرادران  غـیـورش  قبـا  کنـند

بگذر بکوی میکده  تا زمره ی  حضور                           اوقات خود  ز  بهر تو  صـرف دعـا کـنند

پنهان ز حاسدان بخودم خوان که منعمان                     خیـر  نهـان  بـرای  رضـای خـدا  کنـند

                                             حافظ دوام وصل میسر نمی شود

                                             شاهان کم التفات بحال  گدا کنند

Dec 14

گزارش نشست

دوستان وبلاگی عزیز از طریق کامنت و ایمیل خواستن که گزارشی از نشست تخصصی مطالعات فرهنگی که هفته ی پیش برگزار شد در اینجا بگذارم .

ضمن اینکه از توجه همشون به خصوص بهرام خان پرگاری  تشکر می کنم  باید بگم که چون اینجا یه وبلاگ شخصی نویسه و حرف تخصصی ! تا حالا درش زده نشده :) ، گزارش همایش رو به همراه عکس  در گاهنامه ی مطالعات فرهنگی  نوشتم . البته هنوز کامل نیست و خلاصه مقالات هم به زودی در این صفحه آن لاین میشه .

دوستان دانشجوی دیگری هم در این مورد نوشتند مثل :

روزی برای مطالعات فرهنگی

و

مصائب یک میان رشته ای

 استاد گرامی ، دکتر رضایی عزیز که یکی از سخنرانان خوب نشست بودند که بسیار از حضورشون استفاده کردیم  ، در وبلاگشون پستی را در مورد نشست مطالعات فرهنگی  قرار دادند . 

… سلامتی آرزومندیم :)

 

 

Dec 6

برنامه ى نشست تخصصی مطالعات فرهنگی

نشست تخصصی مطالعات فرهنگی با عنوان ” چالش های مطالعات فرهنگی در ایران ” ، یکشنبه هجدهم آذر ، از ۹:۳۰ تا ۶ عصر بر گزار خواهد شد .

اگر دانش آموخته یا علاقمند به این رویکرد علمی هستید ، سعی کنید که در این برنامه حضور داشته باشید .

 …………………….

برای این نشست پوستر دیگری هم طراحی شده که بسیار عمیق و گویا ست . طرح دیگر متعلق به آقای بابک افشار ، هنرمند و دانش آموخته ي مطالعات فرهنگی هست .

ازتون دعوت می کنم که از وب سایت ایشون - که مجموعه ي عکس ها و طرح ها ست -  دیدن کنید .

Nov 25

Hello world!

Welcome to 4soogh.com. This is your first post. Edit or delete it, then start blogging!