Mar 22
هفت سین 88
این هم از هفت سین امسال . امیدوارم برای همه سال خوبی باشه

هزاروسیصدوهشتادوهفت تمام شد . به سال گذشته که نگاه می کنم جز خوبی از تو نمی بینم. پروردگارم … گرفتارت شدم … رهایم نکن . خدایا از شکرت غافلم نکن که این بدترین عذاب و سختی است
خدایا خود به خوبی می دانی که محتاج توام . محتاج توجه تو ام . تو بهتر از هر کسی به احوالم واقفی
خدایا سال جدید پیش روی ماست . خانواده و دوستان و نزدیکانم را به دست تو می سپارم . پروردگارم عزیزان در دوردستم را به تو می سپارم که دست تو به هیچ کجا دور نیست. خداوندا خاضعانه از درگاهت صلح و آرامش را برای کشورم و مردمم می خواهم . تو به هر کاری توانایی ، پس دل های فرزندان آدم را نسبت به هم نرم کن
خدایا…درکنار ما بمان ! مبادا که ترکمان کنی
…………………
تصاویر متعلق به خواهرزاده هاست . امیر علی که گهگاهی جانماز کوچکش رو کنارم پهن می کنه و اگر برخی کلمات فراموشش بشه با آرنج ازم می خواد که کلمات را بلندتر بخوان. و رضا . رضای عزیزم . رضای دور و نزدیکم . از 2 سالگی ( امروز 2 سالش شد ) نماز رو کنار مادرش شروع کرده. به خاطر همین ها هم از خدا ممنونم
حالا هر چقدر هم که برخی علمای جوان علوم اجتماعی و فضلای علوم سیاسی آیه ی یاس بخوانند و مات و مبهوت به آمدنت خیره بمانند و هزار و یک دلیل بیاورند که جنبش اصلاحات عقیم خواهد ماند و… در من یکی اثر نخواهد کرد . حالا که تمام خطرات را به جان خریدی و به خاطر ملت دوباره به قلب صحنه ی سنگین سیاست بازگشتی باتو خواهم بود. و مثل خودت به همه ی تردید ها و اما و اگر ها پشت خواهم کرد
اعتراف به این حقیقت که این روزها حال خوشی ندارم، دیگر تکراری شده . اما برای خودم تجربه ی سختی است که اگر به سلامت بگذرانمش، جای تحسین دارد
طوفان زده ای چسبیده بر تکه ای چوب شناور در اقیانوسی بی انتها . دریازدگی، دل آشوبه، تهوع، ترس و در عین حال کورسوی امیدی در نقطه ی تلاقی اقیانوس و خورشید
چه بسیار لحظاتی که حین انجام کار، راه رفتن در خیابان یا نشستن در اتوبوس، لرزه ای فرامی گیردم و از ته جان که به چاهی عمیق می ماند تو را صدا می کنم. در حالیکه هنوز برایم دست نیافتنی می نمایی. دیگر به این معاشقه ها و بازیگوشی ها عادت کرده ام . عادت که نه ! حتی دل بسته ام و حسرت کسانی را که می گویند تمام مدت با تو هستند نمی خورم . می روی، می آیی . یا شاید این منم که می روم، می آیم و هر بار که می روم از وحشت دوباره ندیدنت سراسیمه بازمی گردم . حال متغیری است . فصل به فصل می شوم و نگران کاسه ی ظرفیتم هستم که مبادا لبریز شود یا ترک بردارد و آرام آرام خرد شود
به آن تکه چوب سخت چسبیده ام و با حرکات دورانی اش غوطه می خورم . ایمان دارم که روزی به ساحل می رساندم . ایمان دارم چون تو قولش را داده ای . از همان ایمان ها که تیلیش می گوید ” آدمی را از خود بی خود می کند ” و عین خلسه است به معنای ” از خود فاصله گرفتن به همراه هر آنچه در کانون نفس، وحدت می یابد، بدون آنکه خود مستهلک شودو از دست برود”
آن صورت مهربان و چشم های آرام را از پشت برقع ادعاهای ضمخت و شعارهای نکره رها کن . نمایان شو و دوباره با لبخندت بر من بتاب . خودت باش و بر من ببار تا جانی تازه بگیرم
اشارت : یونگ کهن الگوی نقاب را مترادف نوعی ماسک می داند که ما انسان ها -برای پنهان کردن خصلت های واقعی مان - استفاده می کنیم. در بسیاری موقعیت ها، ما هویت مان را با اجرای یک نقش در زندگی یا برخورداری از یک شغل و حرفه مشخص می کنیم. نقاب عبارتست از ” عقده ای کنشی که برای تلاش فرد برای سازگاری یا به سبب اینکه فرد را از دردسر می رهاند ، به وجود می آید.” اندیشه های یونگ، ترجمه دکتر حسین پاینده
سال های سال ساز مخالفم کوک بود و خوب می نواختمش . آنقدر که استادی شده بودم در این ساز و صدایش به گوشم خوش می آمد . اما … اما حالا که تمام قهرمانان مخالف پیشه ام شکسته اند و محو و نیست و نابود شده اند ، حالا که دیگر مخالف نوازی برایم جذابیت و شکوهی ندارد ، هوس نوای آشنا کرده ام ! نوایی از سر موافقت . اما دریغ و چه دیر! که ساز آشنا کوک نیست و صدای دلخراشی دارد . صدای دلخراشی دارد . صدایی دلخراش … دارد
شب عاشوراست . هیجان و تکاپو همه جا را فراگرفته. چراغ های سپید و حریرهای سیاه بر آسمان تمام طبقات بالا افراشته شده و مردمانی که جاوید شده اند و در انتظار روز موعود ، روزگار زمینیان را به تماشا نشسته اند به کره خاکی که همه جایش کربلاست نگاه می کنند و هر کدام در مراجعه به حافظه تاریخی شان ، عاشوراهای بسیاری را که دیده اند یا شنیده اند مرور می کنند . عاشوراهایی که در تمام زمین و به تعداد روزهایی که از مرگ هابیل می گذرد تکرار شده .
تعدادی از جاویدان با یکدیگر از عاشورای سیاه افریقا می گویند و کشته های آن سرزمین به درستی گفته ها شهادت می دهند ، عده ای از عاشورای امریکای لاتین می گویند و با اشاره جای ضربه ها ، گلوله ها و ضخم هایی که اینک التیام یافته را به یکدیگر نشان می دهند . به صحبت ها که گوش می دهی می فهمی که هر کسی از جایی آمده و هر کدام عاشوایی را به خاطر می آورند . صحبت ها ادامه پیدا می کند . به قدر تمام عمر از دست رفته ، زمان برای شنیدن هست .
آن ها از عاشورای این روزها بیشتر یاد می کنند و کودکانی که تازه به عالم بالا آمده اند و هنوز نا آرامی می کنند را نشان می دهند . صد ها نفری که این روزها از سرزمین مقدس و قلب تپنده زمین به اینجا آمده اند ، خبر از ظلمی عظیم آورده اند . برای خیلی از قدیمی ترهای عالم بالا اینقدر توحش زمینیان باورکردنی نمی آید …
این صحبت ها در چنین روزی شدت می گیرد و تمام داغ هایی که از ظلم بر دل اینان ماندگار شده تازه می شود . فرزندان به خانه برگشته ی آدم که روزگار تبعید به خاک را از سر گذرانده اند از عاشورای حسین می گویند . عاشورایی که آن آزاد مرد عرب ، تمام خوبی ها را در برابر تمام بدی ها به صف کشید. خوبی هایی که در برابر صفوف متراکم زشتی ، انگشت شمار به نظر می آمد. در آن عاشورای خاص ، حسین و تمام خوبی هایش شرافتمندانه جنگیدند و صفوف به هم پیوسته زشتی ها ، خون ایشان را ریختند .
عاشورای حسین (ع) کامل ترین صحنه مبارزه حق بر علیه باطل بود . صحنه ای که هیچ چیز کم نداشت و محوری کامل از صفات فرزندان آدم را به نمایش گذارد. از نهایت شرارت و لعامت گرفته تا اوج پاکی ، انسانیت ، حریت ، مقاومت و مظلومیت . جاویدشدگان به داستان عاشورای حسین رسیده اند . آن که هر سال ، سرآغاز کلام و پایان سخنانشان است . حسین که می گویند در بالاتر از بالا پیراهن سپید پوشیده و در مقامی به نام قرب الهی است .
در عالم بالا امشب تا صبح به گفتگو می گذرد و قدیمی ها برای تازه وارد ها از دیده هاو شنیده ها می گویند . دسته دسته تازه واردها می آیند و هنوز گیج از سفر طولانی خود از زمین به عالم بالا ، چشم ها را به گوشه و اطراف می گردانند.
قدیمی ها به دیدگان پاک و شفاف کودکان سرزمین مقدس نگاه می کنند و با مهربانی برایشان سخن می گویند .آن ها تمام سعی خود را می کنند تا لحظات تلخ موشک باران ، ترس و لرز زیر آوار ماندن ، بیمارستان پر از زخمی و کشته ” شفا ” و دقایق جان دادن را از پیش خاطره کودکان غزه محو کنند . پس برایشان از خوبی ها و زیبایی ها می گویند ، از آرامش ابدی و یک داستان دلنشین درباره روزی مانند همین روزهای سرخ و سیاه ، که سپیدی بر فراز خواهد شد و صفوف متراکم خوبی ها صف بدی ها را در هم خواهد شکست . روزگاری آرام برای فرزندانشان بر روی زمین . روزهای صلح . و فرجی که پس از تمام این شداید بر نوع بشر خواهد رسید …
چند وقتی نمی دانم علت دقیقش چه بود که روزها را برای خودم شلوغ کرده بودم . شده بود حکایت دو دست و چند هندوانه . نمی دانم فکر می کردم شلوغی و پرکاری شیرین است یا اینکه نوعی ترس از آینده برم داشته بود! اما حالا چند هفته ای هست که تمام تلاشم را برای خلوت کردن روزها می کنم و هنوز چندان موفق نشده ام . دلم برای روزهایی که با دل خوش پشت سر هم داستان می خواندم تنگ شده ، دلم برای صفحات دفترچه خاطرات که با هر اتفاق کوچکی مملو از توصیفات پر آب و تابش می کردم گرفته . دفترم مانده میان داستان های نخوانده و هیچ سراغی ازش نمی گیرم . نگاهم را ازشان می دزدم تا نبینمشان و بیش از این غصه نخورم . وبلاگ نویسی هم که زمانی لذتبخش بود حالا مثل آب دهان بی مزه شده علی الخصوص با امکانات ناشناخته این خانه جدید که نه می توانم لینکی در مطلبم به نوشته ای یا خبری بدهم نه می توانم آرشیو وبلاگم را منظم کنم نه حتی به خاطر رضای پروردگار نقطه ای یا علامت تعجبی یا سوالی در آخر پاراگراف هایم بگذارم !.
در حدود 15 شماره با هفته نامه پارسیان همکاری کردم به عنوان خبرنگار ، عکاس ! و گزارشگر . هفته نامه متعلق به بانک پارسیان بود و تجربه خوبی در حیطه گزارش نویسی نصیبم کرد . اگرچه یک ماهی هست در جهت همان پروژه خلوت سازی روزگار هفته نامه را ترک کردم . همان وقت ها یک دو پروژه ی نظرسنجی هم پیشامد کرد که خداراشکر آن ها هم در حال اتمام هستند . فقط مانده کار پاره وقتم در دانشکده به عنوان کارشناس مرکز مطالعات فرهنگی جوانان . همین روزها می شود یکسال که کارمند پاره وقت دانشکده شده ام . حال و هوای خاصی دارد . کارمندی در یک محیط آکادمیک و فرهنگی در ابتدا متفاوت با اداره جات می نماید اما بعد تر که کارشکنی ها را می بینی،بد خواه ها را درک می کنی که مانع پیشرفت کارها می شوند و مرتب سنگ اندازی می کنند دستگیرت می شود که آسمان همه جا یک رنگ است و آدم ها هم همه جا و در هر منصبی که باشند یک طور رفتار و سیاست ورزی می کنند .
پایان نامه هم در جریان است . موضوع را قطعی کردم اما هنوز در خم کوچه اول و در انتظار استاد راهنما و مشاور باقی ماندم . جریان انتخاب موضوعم خیلی زمان برد . حوزه های مختلفی را بررسی کردم و چه موضوعات جالب انگیزی که برای خودم طرح نکردم . برای هر کدام هم مطالعه و طرح سوال و … تا این طرح آخری که خوب بسیار نزدیک به علائق و خوانده های گذشته ام بود از میان همه ی آن ها قدبلند کرد . اگرچه هنوز پروپوزال تصویب نشده و با مشکلات جدیدی که برای گروه مطالعات فرهنگی به وجود می آورند ! نمی شود با اطمینان خاطر و آرامش خیال صحبت کرد .
خلاصه نیمی از کارها کنار رفته ولی هنوز به سراغ دفتر و کتاب داستان هایم نرفته ام . فقط می دانم که در حال ادامه دادنم پی گیر درس و مطالعه هستم اما هیچ تصویر ذهنی از آخر این ادامه دادن ها ندارم …
!
شبی که قرار بود پا به ماه ذیحجه بگذاریم خبر دادند که پرواز کرده ای . آن هم در شهر همسایه و نه در موطن خودمان . دیگر تو نبودی که برای جسمت تعیین تکلیف کنی ، این دیگران بودند که باید برای تدفین جسمت تصمیم می گرفتند . کجا جسم عزیزی را به آغوش خاک بسپارند و کجا برایش خیرات کنند و مراسم سوگ برپا کنند. این ها دیگر دست تو نبود . تقسیم شده بودی و برای قسم زمینی ات اهل زمین تصمیم گرفتند
مانده بودیم معطل که در همان قم که پرواز کردی صاحب مزار می شوی یا در بهشت زهرا . همان جا که بقیه فامیل هم برای خود مزاری دارند تا اهل خانواده و رفقا به یاد آنها گرد قسم زمینی و فانی شان جمع شوند و فاتحه ای قرائت کنند
می گویند که آغوش مادر همیشه به روی فرزندانش گشوده است ، اما ندیده بودم که پس از مرگ هم تن صبور و مهربان مادر ، پذیرای فرزند نازنینش شود . برای تو این طور شد و چون بهترین فرزندان مادربزرگ بودی ، در آغوش مهربانش ،آرام گرفتی .در مزارهایی که به سبک جدید و به خاطر کمبود جا در بهشت زهرا برای دونفر تعبیه شده است و به اصطلاح به آن می گویند قبرهای دو طبقه
به گمانم بیش از 10 سال پیش ، زمانی که مادر بزرگ رفت ، برادر بزرگت این مزار بالایی را به نیت خودش خرید ، که پیش دستی کردی و نصیب تو شد
درست است که هر کس آنگونه خواهد مرد که زندگی کرده باشد . تو هم به همان آهستگی ، آرامش و فروتنی و سادگی که روش زندگی ات بود ، آن را به پایان رساندی . با سرعتی باور نکردنی و در آرامشی عمیق
لحظات به خاک سپردن تلخ و سیاه است . رنگ ها می میرند و جلوی چشمانت همه چیز سیاه و سفید می شود . آدم هایی سیاه پوش که تنی با لباس سپید را حمل می کنند تا گودالی چهارگوش که مردی با خونسردی آماده اش کرده و طول عرضش را با دقت برانداز کرده و سنجیده . چهره مرد خونسرد، آرام و خسته است . به گمانم نوعی استهزاء در نگاهش نهفته که خیلی گذرا نثار گریه کنندگان می کند . از پس همه تشییع کنندگان ، سیاهپوشان همیشگی بهشت زهرا ، بلند گو به دست و با قدم های چپ و راستی که سنگ قبر ها را مرور می کنند از راه می رسند . نگاهی به جمعیت و سنجش اوضاع و سپس بلند گویشان را با گفتن مکرر یک ، دو ، سه امتحان می کنند
نمی دانم اینجا هستی و حضور داری ؟ می بینی که چقدر راحت جسمت را در کفن کرده اند و منتظر شروع مراسمند ؟
اکو مداح بهشت زهرا کارش را شروع می کند طبق روال هم اول از همه به زنان جمع تذکر می دهد که خواهران صدایشان را پایین بیاورند تا میت تلقیناتش را خوب بشنود ، این تذکر چقدر بیجا می نماید چرا که نه کسی زجه می زند و نه صدایی بلند است . طبق یک حرمت یا قانونی که بر زبان جاری نشده زنان خانواده مان نه بلند گریه می کنند ، نه پشت سر مردان جنازه را تشییع می کنند . گوشه ای از مزار نظاره گرند . بسیاری چادرها را بر صورت می کشند و آرام می گریندبسیاری هم چشم ها را پشت شیشه های دودی پنهان نگاه می دارند تا راحت و آسوده اشک بریزند و واقعیت تلخ زندگی را برای خود کم رنگ تر و قابل تحمل تر سازند
اکو مداح ادامه می دهد ، توضیحاتی درباره اینکه تن حاج دایی را چطور در خاک بگذارند و تا کجا رویش را به سوی قبله بگشایند . جایی ایستاده ام که گوادال را می بینم اما زانو هایم میلرزد که جلوتر بروم و برای آخرین بار دایی ام را ببینم . پس همان جا ، سست و لرزان ، چشم به گودالی می دوزم که 10 سال پیش ار این هم مادربزرگ را یک طبقه پایین تر ! در آن خوابانده بودند
مداح باز هم همه را دعوت به آرامش می کند و تلقینات شروع می شود : اسمع ! افهم ! یا احمد ابن محمد
لحظات عجیبی است . آیا احمد ابن محمد اکنون بر سر مزارش حاضر ایستاده و می فهمد و می شنود ؟ به گمانم او اکنون تنها کسی است که هم می شنود و هم می فهمد
مرد خونسرد ، کلاه آفتاب گیرش را گذاشته و داخل قبر ، شانه ی میت را تکان می دهد . تلقینات به پایان می رسد و بلوک های سیمانی یکی پس از دیگری بین تن سپید پوش و نگاه های سیاه پوش فاصله می اندازد و این آخرین نگاه هاییست که قامت این تن را می کاود
مشت مشت خاک سرد فرو می آید و عطر فراموشی در هوا می پراکند . داغ ها سرد می شوند و همه ی آنچه که درباره ی پایان راه خودمان و عاقبت تن هایمان دیده ایم ظرف چند ساعت به فراموشی سپرده می شود . دو زن تکیده با چادرهایی که از کهنگی سیاهیشان به سبزی گراییده خود را به مزار می رسانند و خاک های پراکنده را از کنار آن جارو می کنند ، هرزگاهی نیم نگاهی به دست ها و جیب ها می اندازند . اکو مداح نیز به پایان کار خود رسیده و نوحه سرایی می کند
همگی به آرامی می گریند و برخی سر تاسف تکان می دهند . نگاه های خیس بعضی ها پوچی و بیهودگی را تداعی می کند . مداح گویی از نشنیدن صدای زجه به تنگ آمده باشد ، می گوید : مرحوم مظلوم واقع شده چون دختر ندارد که بر سر خاکش زجه و ناله کند . این کلام ناراحتم می کند به سوی نوه دایی بزرگم بر می گردم با نگاهی حاکی از نارضایتی از کلام مداح . چند نفری هم می گویند که بگویید بس کند . ولی مداح به صحرای کربلا زده و مادرم را به زینب و حاج دایی را با حسین مقایسه می کند و بعد می گوید : ای خواهر گریه کن اما برای حسین و نه برای برادرت
سنگ قبر مادربزرگ روی خاک قرار می گیرد و نام مرحومه مرضیه خانم امام جمعه زیر تاج گلی که برای پسر تازه درگذشته اش آماده شده پنهان می شود. آخرین کلام مداح ، دعوت از مشایعت کنندگان برای ناهار است . هوا سردتر شده و قدم ها خلاف جهت مزارهای قطعه ی 49 به سمت ماشین ها به راه می افتند
بقیه مراسم بوی زندگی می دهد ، صحبت ها در می گیرد و کم کمک لبخند ها بر لب قوت می گیرند . سفره ها در خانه مرحوم گشوده می شود و تا هفت روز هر آنکه به این سرا پا بگذارد بر سر سفره ی او پذیرایی می شود . این هم از بازی زندگان است ، رفتن عزیزی را با پر کردن جای خالی او به فراموشی می سپارند . و این فراموشی چقدر مورد احتیاج است
طبق معمول تا ایستگاه دوم پیاده رفتم تا بارانی ام در حسرت قطرات باران خشک نماند . خوب خیس شده بودم که اتوبوس زرد رنگ شرکت واحد با یک مشت آدم ریزو درشت که بر سر هم تلنبار شده بودند ، خسته و نفس زنان از راه رسید . غیر از من کس دیگری در ایستگاه نبود . اتوبوس بازدمش را با صدایی شبیه فیسسس بیرون داد و نرم جلوی پایم ترمز کرد. بی معطلی جزئی از مسافرین شدم و با چشم هایم بهترین جای ممکن برای شنیدن قصه ی مسافری لبریز را جستجو کردم
…
زمانیکه می توانیم وسیله ی نقلیه خود را انتخاب کنیم به این توجه داریم که از کدام یک بیشتر می توان لذت برد . بسیاری آنقدر به اتومبیل شخصی خود عشق می ورزند که حتی خرید نان از چند خیابان پایینتر را بهانه ای می کنند تا دستی به سر و گوش فرمان اتومبیلشان بکشند و مدتی را در حرکت با او خوش باشند . اکثر افراد اتومبیل شخصی را ترجیح می دهند . در واقع آن ها حرکت و بودن با خودرو را به حرکت و بودن با آدم ها ترجیح می دهند ، آن ها سکوت رمز آلود و نجابت بی حد و حصر خودروشان را در برابر خود ارج می نهند . موجودی که خشونت و عصبانیت ، لطافت و شادابی راننده اش را از سر صبر و با سکوت و نجابت پاسخگوست و گوش به فرمان صاحب فرمان دارد
اتومبیل شخصی سطح توقع افراد را بالا می برد وبه همان اندازه تحملشان را کاهش می دهد . همنشین صبور و مطیع، جایگاه همسفرهای چاق و لاغر با بوهای مختلف را به خوبی تصاحب می کند و حتی در مقامی برتر قرار می گیرد . اتومبیل شخصی نه عطسه می کند ، نه تنه می زند نه به خود عطر های تند می زند و نه بدتر از آن ! تنش خیس نیست و بوی عرق نمی دهد
چه دلیلی باقی می ماند که یک فرد اتوبوس را به اتوموبیل ترجیح دهد ؟
این تفاوت معنادار تا جاییست که تردد با اتوبوس همردیف با اعمال ریاضت کشان قلمداد می شود و تحمل محیطی مملو از آدم های ریز و درشت کوششی برای تقویت صبر و بردباری
در محیط اتوبوس کمتر کسی از بودنش در ” آن ” خشنود است .از هر که بپرسی غایت آمالش تردد با وسیله شخصی است . اکثر افراد امیدوارند استفاده از اتوبوس در زندگی شان مقطعی باشد و روزی برسد که آنان خود را در اتومبیل ها ی رنگ و وارنگی که از دو سوی اتوبوس ها ویراژ می دهند و بی خیال دور می شوند ، مستقر در پشت فرمان ببینند و دیگر مجبور نباشند صدای فین کردن غریبه ای را در صندلی مجاور بشنوند
پس تحمل کردن ” دیگران ” حتی برای آنانکه هنوز طعم خودروی شخصی را نچشیده اند نیز سخت شده است و آن ها نیز خودرا به هر دری می زنند تا اتومبیلی از آن خود داشته باشند و از آدم های دیگر فاصله بگیرند
این روزها ارزش تنهایی برابر با استقلال شده است و با هم بودن برابر با اسارت ، بندگی و تحمل بندها و قیدها
تفسیر اشتباهی که از پیشرفت و استقلال صورت گرفته ، دوری گزیدن از دیگران ، متفاوت شدن و دیگران را با دیده تحقیر نظاره کردن است . کج فهمی عجیبی که از فردگرایی و استقلال به آن دچار شده ایم