post rss
واپسین لحظات هشتاد و پنجی
دسته مرمرین هاون ، روی زعفران و پودر قند ، با حرکت دستم دایره می زند . یکبار ، دوبار… چند ده بار . ادامه می دهم تا خوب سابیده شوند و در هم آمیزند . این سهم کوچک من از نذر چهل و پنج ساله مادر بزرگم است .
شعله ها از امشب ، پهنای دیگ را گرم می کنند تا مرغ ها مغز پخت شوند . عطر برنج و صدای اصطکاک دانه های ریزش با سینی و دست هایی که با علاقه ، پاک می کند این برنج را ، برای اطعام . دست های سو گل ! هفته پیش از ژوهانسبورگ خودش را رسانده برای عید . پاهای ظریفش کنار سینی برنج کشیده شده ، دانه های برنج را پخش می کند روی سینی . چشم ازشان برنمی دارد . نفس عمیقی می کشد و خوشحال تکرار می کند : آخیش … چه دلم تنگ شده بود …
خوشحال نشسته ، نگاهمان می کند . فردا هم مثل هر سال ، نذرش ادا می شود .
مثل هر سال ، خانه آماده است . آسان نبود اما به زحمتش می ارزد . حالا تمیز و براق ، بوی خنکی و تازگی می دهد . بی خیال نشسته انتظار روزهای نوروز را می کشد .
بی خیال می نشینم به ورق زدن سالنامه هایی که پریروز از باجه روزنامه فروشی محل خریدم . اضافه نگه داشته بود . هم اعتماد بی ملی هم با ملی . اقتصاد دانان نگران ، فیلسوفان فکری ، ورزشکاران سردرگم … !
نگران و فکری در عین حال شاد و امیدوار نگاهم به سال دیگر است . نگران از گمانه زنی ها و پیش بینی های اقتصاددانان . تورم بیشتر از امسال ! تحریم بدتر از قبل ؟ فکری ام که روزهای هشتادو شش در سایه صلح هستیم یا … ؟ حقوق مسلم چه می شود ؟ شادم چون سالمیم . هنوز خوبیم . امید هم که داریم . بی خبری هم که چاشنی زندگی ست !
این لحظاتی از آخرین روزهای هشتاد و پنج من است . آخرین روزها و سریع ترین روزها که با خودم می برند . یا من با ایشان می روم . رفتنی که بازگشتی ندارد …
Leave a Reply