post rss

هوس سفر دارم

 

پیرمرد لاغراندام با موهای سپید شانه خورده و پیراهن صورتی اش از راه می رسد و در انبوه درختان ، که در تاریکی شب به سیاهی می زنند ، نیمکت همیشگی اش را پیدا می کند . می نشیند و آواز شبانه اش را آغاز می کند . درست مثل هر شب ، همین وقت ها که می رویم برای پیاده روی و می بینیمش یا فقط صدایش را از لابه لای درختان می شنویم .

شعرهای قدیمی می خواند  ، آهنگ هایی که در حافظهء هم نسلانش که اینک عصازنان و خموده به آرامش پارک پناه آورده اند ، خاطرات عشق های جوانی شان را یادآور می شود و شوری در دل ها و چشمان خسته شان بر می انگیزد . صدایش را که چندان هم زیبا نیست به موسیقی های تندی که در گوش همسالانِ همراهم  دامب و دومب می کند ترجیح می دهم … گرچه ! خاطرات چندانی در من زنده نمی کند .

چند شب پیش ازین شعر متفاوتی می خواند ! نمی دانم خودش بود یا پیر دیگری یا جوانی که دلش پیر ِ غصه شده بود … صدا باز هم از میان شاخ و برگ سیاه شده به گوشم می خزید :

  به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید  ”

چه حس خوبی در وجودم دوید ! سرعتم را زیاد کردم و فکر کردم : من نسیمم ؟؟ چه خنک ! چه وزان ! چه آزاد !

” دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ؟ ز غبار این بیابان ؟ ”

دلم گرفت و پایم سست شد . خواستم به سمت صدا برگردم و به فریادی گره از بغض گلو باز کنم و جواب دهم که : دلم گرفته زغبار این بیابان ! واقعا دلم از غبار این بیابان گرفته و هوس سفر دارم !

” همه آرزویم امّا چه کنم که بسته پایم ”

دیگر توان راه رفتنم نبود … خسته شدم . نیمکتی نزدیک تر به صدا جستم و نشستم : من گون هستم ؟؟ چه پای بسته !

آواز ادامه یافت : ” به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم ”

و من همچنان نشسته بودم .

” سفرت به خیر امّا تو و دوستی خدارا

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا  ”

نشسته بودم و تکرار کردم : به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا …

از آن شب ، دو سه شب و روز آمده و رفته و این شعر صدها بار در ذهنم تکرار می شود !

 

پارازیت : مسافرم . هم از تهران هم از فضای مجازی وبلاگستان . چند روز بعد به تهران باز میگردم . امّا زمان مشخصی برای بازگشت به وبلاگستان در نظرم نیست .

همچنان سلامتی آرزومندم :)

Leave a Reply