post rss

تحتانی ترین طبقه تفکر

 

گاهی اوقات سری به این انباری می زنم . از پله های طویل و تاریکش پایین می روم تا ببینم کدام افکار و امیال در تاریکی ِ نمناک ناخودآگاهم فروغلتیده . بعد می بینم که در گوشه و کنار انباری ام  بسته هایی کوچک و بزرگ قرار گرفته اند  ، از دوران کودکی بگیر تا نوجوانی و جوانی . روی بعضی بسته ها چیزی نوشته که وقتی می خوانمش محتویاتش مثل برق از جلوی چشمم می گذرد ، برخی هم کافیست تا نزدیکشان شوم . از بویی که متساطع می کنند ، بازمی شناسمشان .

اینجا آنقدر تاریک است که مرتب کردنی نیست ! بسته ها ، هر گوشه ای روی هم تلنبار شده اند . یک دور می چرخم و از قصد به جعبه ها و شیشه های در پوشیده کم محلی می کنم . بعد…مطمئن می شوم که هنوز فضای خالی بسیار دارد  .

خوشحال ، پله هارا یکی دوتا می کنم تا بستهء تازه ای  را ازآن بالا به داخل انبار  پرتاب! کنم .

Leave a Reply