Sep 22
حکایت دستها
به موسی فکر کردم … به دست نورانی اش … به ید بیضا .
چگونه با دستان آلودهء به تاریکی چراغ هدایت برگرفته ام ؟
چه جسارتی ! مگر می توان در عین تاریکی به نور هدایت کرد ؟
به موسی فکر کردم … به دست نورانی اش … به ید بیضا .
چگونه با دستان آلودهء به تاریکی چراغ هدایت برگرفته ام ؟
چه جسارتی ! مگر می توان در عین تاریکی به نور هدایت کرد ؟
یک ساعتی مانده به افطار . خورشیدِ شهریور کم کم از بارش گرما بر شهر دست می کشد تا امروزِ روزه داران در ابتدای شب ششم رمضان پایان یابد .
نزدیکش دراز می کشم . اینطور هم او راضی است و هم من . دسته کلید رنگینی را بالای سرش می چرخانم . پنج کلید […]
تصویر متعلق به خواهرزاده عزیزه . چند روزی هست که با پدر و مادر نازنینش قدم به چشم ما گذاشتن . ۵ ماه از تولدش گذشته . اینجا دربارش نوشته بودم . احساساتم نسبت به رضا قابل بیان نیست . همینقدر که وقتی خندش رو می بینم یا به چشمهای زیباش نگاهم می کنه تمام دلم از محبتش اشغال میشه طوری […]