post rss
دندانی
یک ساعتی مانده به افطار . خورشیدِ شهریور کم کم از بارش گرما بر شهر دست می کشد تا امروزِ روزه داران در ابتدای شب ششم رمضان پایان یابد .
نزدیکش دراز می کشم . اینطور هم او راضی است و هم من . دسته کلید رنگینی را بالای سرش می چرخانم . پنج کلید شفاف به رنگ های : صورتی ، زرد ، نارنجی سبز و بنفش در یک حلقه شده اند . تکانشان که می دهم ذوق می کند و دست های کوچک و ظریفش را به سمت کلید ها می کشد . کمی بالاتر … دوباره می چرخانمشان . رنگ ها شادمانه در نگاهمان مخلوط می شوند . با همین دسته کلید راضی اش کردم فعلا از خیر اینکه بغلش کنم بگذرد .
امروز تشنه ام . تشنگی در لابه لای شیارهای لبم خشکیده . لبها را به هم می فشارم و همانطور کلید به دست پلک بر هم می گذارم . فکرم می رود به سمتش . همین کافیست تا متوجه ام شود و حرف دلم بشنود .
شروع می کنم به صحبت با او : خداوندا رو به سویت دارم در لحظاتی که خود را در تشنگی غرق کردم . پروردگارم ، از سحرگاه ،آب نجسته ام . تشنگی به دست آورده ام . آفریننده ام ، سیرابم کن از محبتت ، از طراوتت که سخت محتاجم …
خنکایی بر لبانم حس می کنم . چیست این پاسخ زود هنگام ؟
چشم که باز می کنم می بینم یک دست کوچک و بلوری آمده سمت لبهام . با لبخند ، ” دندانی ” اش را پیشکش می کند . دندانی ! برای تشنگی ام ؟ ؟
نشانهء بر حقی است . در طلب تشنگی حضرت دوست آنچنان نوپا هستم که ملعبه ای کودکانه مثل همین عروسک پلاستیکی که جهت تسکین خارش لثه ها در بدو دندان درآوردن به کار می رود ، برایم کافیست تا عطش خامم به قطرات ناچیزی فروبنشاند ! شکر گزار لطفش هستم
اما … چگونه عاشق و تشنه ای باید بود که از جام شربت جانانه اش بنوشانند و سیرابش کنند ! ؟!
Leave a Reply