post rss

بالایی ها و پایینی ها *

- می گوید که : شما خودتان را داخل این دست فعالیت ها نکنید . نمی توانید . این جور خطرها از بچه های دردکشیده بر می آید . آنها که در خانواده های محروم کارگری ، سر سفره های ده دوازده نفره بزرگ شده اند .

- این یکی ابرو در هم می کشد که : نه ! من اگر چه از خانواده ای مرفه هستم اما ” درد آشنا ” یم . ( در ادای  کلمه ی  دردآشنا  تأکید می کند . حروفش را غلیظ می کشد . )

- می گوید که : درد آشنا !؟! کافی نیست ! . شما … چطور بگویم … شاید زیر فشارها بشکنید .حداقل ، فعلا قابل اعتماد نیستید . بچه ها فکر می کنند - ببخشید ها - شما نازپرورده تر از آنید که بتوانید .

- این یکی با افتخاری آشکار ادامه می دهد که : همیشه همه چیز داشته ام ، همه چیز اما اکثر اوقات به ندارها و فقیر های بیچاره فکر می کنم . ( دست راست را با اکراه تکان می دهد ) همیشه فکر کرده ام باید کاری برای  این واماندگان گرسنه و نگون بخت انجام دهم . می دانید ! تمام این سی و چند سال عمر را در این فکر بوده ام . ( سر را با تأسف تکان می دهد . ) .

- آن دیگری چشمهاش گرد می شود ، دندان به هم می فشارد ، بغض می کند ، غضبناک می شود ، سکوت می کند و دست آخر با آرامشی ساختگی لبخند می زند و می گوید که : این بیچارگان وامانده و گرسنه از امثال شما بی نیازند . نگاهتان از آن بالا به پایین را جمع کنید و از اینجا دور شوید …

.

 * بالایی ها و پایینی ها نام یک نوار قصه بود که سال های کودکی ده ها بار آن را گوش دادم . نوار قصه  در   سال های پنجاه و هشت پنجاه و نه  پر شده بود و  بعدها به من رسید که بارها و بارها بشنومش . داستان مربوط بود به پسری به نام عبدل . عبدل مادر پیر و مریضی داشت که در یکی از بیغوله های ” گود ”  با هم زندگی می کردند . روزهای سرد زمستان ، وقتی که سقف آلونک چکه می کرد . عبدل برای برف روبی ، راهی خانه های اعیانی شمال شهر می شود .پس از مدتی به یکی از  خانه های اعیانی فرا می خوانندش .  تمام صحنه های خانه  مثل یک رؤیای سحر آمیز  از جلوی نظرش می گذرد .  پس از برف روبی خانم زیبای خانه که تماما عبدل را مبهوت خود کرده  پول خوبی  به او  می دهد  تا شعارهای روی  دیوار  را هم  بشوید .  عبدل  مشغول پاک کردن شعارها می شود که موتور سواری به او  تذکر می دهد که روی دیوار چه شعاری نوشته : “مرگ  بر  سرمایه داری ” .  از عبدل می خواهد که سطل آب را بگذارد و فرار کند ….

 در بازگشت …. عبدل که پول خوبی به خانه می برد و تمام مدت به لبخند مادرش فکر می کند با شلوغی اطراف خانه شان مواجه می شود … سقف خانه فرو ریخته و مادر و خواهر عبدل زیر آوار مرده اند .

.

دیالوگ به داستان ربطی ندارد ! . قسمتی از نا نوشته ایست که از ذهن گذشت !

 

Leave a Reply