post rss

عودت عزیزترین امانت به صاحبش

” امروز یه دل کوچیک و دو تا دل بزرگ به هم رسیدن . ” اونهم بعد از اجرای یک صحنه ی پر هیجان و اشک آلود در آستانه ی در که شدیدا یاد آور فیلم های پر سوز و گداز هندی بود . به خصوص وقتی ماندانا همونطور که وارد می شد با صدای لرزان از شادی خطاب به رضا گفت : پسـرم چـه خوشگل شدی…:))  

رضا رو در آغوش گرفت و پسر کوچولوی متعجبش رو عمیق بوسید و بویید … کوچولوی ما کمی غریبی کرد ، اما حالا که  چند ساعتی گذشته ، کم کم داره به خاطر میاره و احساس آشنایی می کنه …

مأموریت ما  یا بهتر بگم دوره ی ۴ ماهه ی کودکیاری  هم به سلامتی و با موفقیت به پایان خودش رسیده .  مانده این دو هفته که رضا رو آروم آروم برای شرایط جدید محیا کنیم . گر چه ما هم باید خودمون رو برای این دوری و جدایی آماده کنیم . این مدت خیلی به وجود نازنینش انس گرفته بودیم ، به خصوص بابا که از همین الان تو چهرش مشخصه که دوست نداره ازین نوه کوچولو جدا بشه …

خداروشکر می کنم که ” حاج زنبور عسل ” ـ این روزای آخر بهش می گفتم ـ صحیح و سالم به پدر و مادرش رسید . بعد از این مدتی که گذشت یقین کردم که بزرگترین نعمت خدادای ، والدین هستن . با تمام سختی هایی که بدون توقع برای سرانجام رسیدن کودکشون انجام میدن …

خوب ! این هم چند تا عکس از سید رضای نازنینم :

 وقتی چهاردست و پا می کنه :

و اینجا که می خنده :)

Leave a Reply