post rss

روز سگی

امروز از آن روزهای سگی بود . نشانه های نحوستش از کله ی صبح به اتاقم سرک کشیدند . یعنی دقیقا همان  لحظه   که چشم به  امروز باز کردم دیدمشان . آب دهان تلخ شده ام را با اکراه قورت دادم و از تخت به پایین    خزیدم . به طوریکه ابتدا زانوهام روی زمین قرار گرفت و  سرم همچنان روی بالش بود . خواستم همانطور و در    همان حالت ، روز سگی را شب کنم . اما این هم چون خیلی کارهای خواستنی ، نشدنی بود . عاقبت تن به     زندگی در  روز سگی دادم و به قصد دستشویی برخواستم .

رغبت نمی شد به آینه نگاه کنم . تنها آبی به صورت زدم و به موهای  شانه نخورده فکر کردم . فقط فکر کردم و نگاهشان نکردم . به مناسبت طعم تلخ امروز ، قصد کرده بودم که شانه نزده ببندمشان . همین کار را کردم  و به همین فضاحت لباس ها عوض شدند .

۱- یادم به کارنوشتی افتاد که نیمه های شب گذشته به پایان رسانده  و باید امروز تحویل استاد می دادم . یک موضوع تلخی هم داشت در مایه های امپریالیسم فرهنگی و چیزهایی ازین دست که بی علاقه ردیفش کرده بودم …  . لعنتی ! اولین کلامی بود که وقتی پرینتر کاغذها را سپید و دست نخورده از شکمش بیرون داد ، حواله اش کردم . دوباره و سه باره کاغذها را در دهانش چپاندم . پیغام دادکه جوهر تمام کرده و هیچ جورنمی تواند کارم را راه بیندازد  . و این ، از نشانه های ظهور روز سگی بود .

کارنوشت را روی سی دی ذخیره کردم به امید اینکه از سهمیه ی پرینتم در دانشکده چند صفحه ای باقی مانده باشد . چای تلخ به همراه خرمای سیاه ، چاشت امروزم شد .

۲ - کوچه یخ زده بود و خبری از گربه ی خاکستری که هر روز صبح ، کنار جدول کم عمق قدم می زد ، نبود . با یک نگاه تا ته کوچه را برانداز کردم به خیال اینکه خاکستری را ببینم . جز یک خانم و دو آقا ، جنبده ی دیگری نیافتم … اما هنوز چند قدم نرفته پیکر چاق و گرد و پشمالوی خاکستری نمایان شد . آغشته به خون و با چشمانی باز در جدول کم عمق سمت راست کوچه مان ، طاق باز هلاک شده بود .

۳- وارد سایت دانشکده شدم . کارت سهمیه ی پرینت را به خانم آرام و جدی مسئول سایت دادم . با همان صدای ملایم و آرام گفت : سهمیه شما تمام شده . سه برگ هم اضافی داشتید . لبخند بر لب تشکر می کنم و خداحافظی . لعنت بر این روز سگی …

۴- استاد گرامی را در راهروی اساتید می بینم . سلام و علیک . بدون اینکه خبری از نمره ها بگیرم ، منتظر مدیر گروه می ایستم  .جناب استاد  با لبخند شیطنت باری کلید به در اتاقش می اندازد و می گوید نمره ها را رد کردم خانم … و من نزدیک می شوم که : اِِ … چطور بود آقای دکتر ؟جدی می شود و پاسخ می دهد . خوب نبود … یعنی من راضی نبودم . بعد بازهم بدون اینکه من درباره ی نمره ام ازیشان بپرسم می گوید : اگه سووالتون اینه که کسی رو انداختم ، نه کسی نیافتاده . به این فکر می کنم که چطور این سووال اصلا در ذهنم نبود ! . با خوشحالی دنبال جواب بی سووال استاد را می گیرم : آها .. خوبه ممنون . و باز بدون اینکه نمره ام را بپرسم ادامه می دهد  که : و به گروه شما خانم  ، نمره ی ۵/۱۲ دادم … پروردگارا ! تمام این حاشیه روی برای این خبر مسرت بخش بود ؟ دوازده و نیم گفتن استاد گرامی و مورد احترامم  همانا و سقوط آزاد  فشار خون من همان . پلک هام تا سر حد ممکن باز می شوند و گردنم کمی به جلو متمایل شده ، همانطور خشک می شود .  و دقیقا مثل همیشه ی تاریخ زندگی ام که در جواب حرف های سنگین و درشت و ناگهانی ، لال می شوم و نمی دانم چه بگویم  ، هاج و واج نگاهش می کنم . آخ ! اما! نه! گمان نمی کردم ! چرا؟ مقاله ما چندان هم بد نبود ! به اندازه این نمره ! …

کم کم تأثیر پارچ آب سردی که روی سرم خالی شده ، فروکش می کند . جمع و جور می شوم و به استاد یادآوری می کنم که بسیاری حاضر نشدند کار گروهی انجام دهند و ما جزء معدود گروههایی بودیم که در مهلت مقرر کارمان را ارائه کردیم . خونسرد می گوید : همین را در نمره تان منظور کردم . نگاه خیره و لبخند تلخش گیجم کرده ،   ادامه نمی دهم . اما بر سر جایم مانده ام . ادامه می دهد که : نمره ها را فرستادم آموزش ، اگر می خواهید چانه بزنید دیر شده .  جواب این کلام را زود می دهم که بلد نیستم چانه بزنم . تشکر و خداحافظ . خبر را به هم گروهی ها می دهم . یک دودوتا چارتا می کنیم که این نمره تا چه حد می تواند در تعیین سرنوشتمان موثر باشد . تاثیر این سه واحد در معدل دروس سی و چهارواحدی دوره ی ارشد ، ادامه تحصیل در مقطع دکتری . حتی استخدام و شرط معدل های رایج ! و اهمیت مسخره ای که این ارقام در سرنوشت ما خواهند داشت …

برای ناهار ، یک لیوان پلاستیکی  از آب سرد کن پر می کنم و غذاخوردن ، به شب مؤکول می شود .

کم کم  روشنایی  در غروب خاموش می شود و ماه زیبا که در پس آلودگی شدید هوای تهران پنهان شده ، احتمالا ! در آسمان می درخشد و آرامش در انتظار است .

 سر به شیشه ی سرد اتوبوس تکیه می دهم و فکر می کنم  چه خوب است که همه روزهای سگی ،  در چنین شب هایی خاموش و فراموش می شوند …

Leave a Reply