post rss

اسمع ! افهم ! یا فلان ابن فلان

شبی که قرار بود پا به ماه ذیحجه بگذاریم خبر دادند که پرواز کرده ای . آن هم در شهر همسایه و نه در موطن خودمان . دیگر تو نبودی که برای جسمت تعیین تکلیف کنی ، این دیگران بودند که باید برای تدفین جسمت تصمیم می گرفتند . کجا جسم عزیزی را به آغوش خاک بسپارند و کجا برایش خیرات کنند و مراسم سوگ برپا کنند. این ها دیگر دست تو نبود . تقسیم شده بودی و برای قسم زمینی ات اهل زمین تصمیم گرفتند

مانده بودیم معطل که در همان قم  که پرواز کردی صاحب مزار می شوی یا در بهشت زهرا . همان جا که بقیه فامیل هم برای خود مزاری دارند تا اهل خانواده و رفقا به یاد آنها گرد قسم زمینی و فانی شان جمع شوند و فاتحه ای قرائت کنند

می گویند که آغوش مادر همیشه به روی فرزندانش گشوده است ، اما ندیده بودم که پس از مرگ هم تن صبور و مهربان مادر ، پذیرای فرزند نازنینش شود . برای تو این طور شد و چون بهترین فرزندان مادربزرگ بودی ،  در آغوش مهربانش ،آرام گرفتی .در مزارهایی که به سبک جدید و به خاطر کمبود جا در بهشت زهرا برای دونفر تعبیه شده است و به اصطلاح به آن می گویند قبرهای دو طبقه

به گمانم بیش از 10 سال پیش ، زمانی که مادر بزرگ رفت ، برادر بزرگت این مزار بالایی را به نیت خودش خرید ، که پیش دستی کردی و نصیب تو شد

درست است که هر کس آنگونه خواهد مرد که زندگی کرده باشد . تو هم به همان آهستگی ، آرامش و فروتنی و سادگی که روش زندگی ات بود ، آن را به پایان رساندی . با سرعتی باور نکردنی و در آرامشی عمیق

لحظات به خاک سپردن  تلخ و سیاه است . رنگ ها می میرند و جلوی چشمانت همه چیز سیاه و سفید می شود . آدم هایی سیاه پوش که تنی با لباس سپید را حمل می کنند تا گودالی چهارگوش که مردی با خونسردی آماده اش کرده و طول عرضش را با دقت برانداز کرده و سنجیده  . چهره مرد خونسرد، آرام و خسته است . به گمانم نوعی استهزاء در نگاهش نهفته که خیلی گذرا  نثار گریه کنندگان می کند . از پس همه تشییع کنندگان ، سیاهپوشان همیشگی بهشت زهرا ، بلند گو به دست و با قدم های چپ و راستی که سنگ قبر ها را مرور می کنند از راه می رسند . نگاهی به جمعیت و سنجش اوضاع و سپس بلند گویشان را با گفتن مکرر یک ، دو ، سه امتحان می کنند

نمی دانم اینجا هستی و حضور داری ؟ می بینی که چقدر راحت جسمت را در کفن کرده اند و منتظر شروع مراسمند ؟ 

اکو مداح بهشت زهرا کارش را شروع می کند طبق روال هم اول از همه به زنان جمع تذکر می دهد که خواهران صدایشان را پایین بیاورند تا میت تلقیناتش را خوب بشنود ، این تذکر چقدر بیجا می نماید چرا که نه کسی زجه می زند و نه صدایی بلند است . طبق یک حرمت  یا قانونی که بر زبان جاری نشده زنان خانواده مان نه بلند گریه می کنند ، نه پشت سر مردان جنازه را تشییع می کنند . گوشه ای از مزار نظاره گرند . بسیاری چادرها را بر صورت می کشند و آرام می گریندبسیاری هم چشم ها را پشت شیشه های دودی پنهان نگاه می دارند تا راحت و آسوده اشک بریزند و واقعیت تلخ زندگی را برای خود کم رنگ تر و قابل تحمل تر سازند

اکو مداح ادامه می دهد ، توضیحاتی درباره اینکه تن حاج دایی را چطور در خاک بگذارند و تا کجا رویش را به سوی قبله بگشایند . جایی ایستاده ام که گوادال را می بینم اما زانو هایم میلرزد که جلوتر بروم و برای آخرین بار دایی ام را ببینم . پس همان جا ، سست و لرزان ، چشم به گودالی می دوزم که 10 سال پیش ار این هم مادربزرگ را یک طبقه پایین تر ! در آن خوابانده بودند

مداح باز هم همه را دعوت به آرامش می کند و تلقینات شروع می شود : اسمع ! افهم ! یا احمد ابن محمد

لحظات عجیبی است . آیا احمد ابن محمد اکنون بر سر مزارش حاضر ایستاده و می فهمد و می شنود ؟ به گمانم او اکنون تنها کسی است که هم می شنود و هم می فهمد

مرد خونسرد ، کلاه آفتاب گیرش را گذاشته و داخل قبر ، شانه ی میت را تکان می دهد . تلقینات به پایان می رسد و بلوک های سیمانی یکی پس از دیگری بین تن سپید پوش و نگاه های سیاه پوش فاصله می اندازد و این آخرین نگاه هاییست که قامت این تن را می کاود

مشت مشت خاک سرد فرو می آید و عطر فراموشی در هوا می پراکند . داغ ها سرد می شوند و همه ی آنچه که درباره ی پایان راه خودمان و عاقبت تن هایمان دیده ایم ظرف چند ساعت به فراموشی سپرده می شود . دو زن تکیده با چادرهایی که از کهنگی سیاهیشان به سبزی گراییده خود را به مزار می رسانند و خاک های پراکنده را  از کنار آن جارو می کنند ، هرزگاهی نیم نگاهی به دست ها و جیب ها می اندازند . اکو مداح نیز به پایان کار خود رسیده و نوحه سرایی می کند

همگی به آرامی می گریند و برخی سر تاسف تکان می دهند . نگاه های خیس بعضی ها  پوچی و بیهودگی را تداعی می کند . مداح گویی از نشنیدن صدای زجه به تنگ آمده باشد ، می گوید : مرحوم مظلوم واقع شده چون دختر ندارد که بر سر خاکش زجه و ناله کند . این کلام ناراحتم می کند به سوی نوه دایی بزرگم بر می گردم  با نگاهی حاکی از نارضایتی از کلام مداح . چند نفری هم می گویند که بگویید بس کند . ولی مداح به صحرای کربلا زده و مادرم را به زینب و حاج دایی را با حسین مقایسه می کند و بعد می گوید : ای خواهر گریه کن اما برای حسین و نه برای برادرت

  سنگ قبر مادربزرگ روی خاک قرار می گیرد و  نام مرحومه مرضیه خانم امام جمعه زیر تاج گلی که برای پسر تازه درگذشته اش آماده شده پنهان می شود. آخرین کلام مداح ، دعوت از مشایعت کنندگان برای ناهار است . هوا سردتر شده و قدم ها خلاف جهت مزارهای قطعه ی 49 به سمت ماشین ها به راه می افتند

بقیه مراسم بوی زندگی می دهد ، صحبت ها در می گیرد و کم کمک لبخند ها بر لب قوت می گیرند . سفره ها در خانه مرحوم گشوده می شود و تا هفت روز هر آنکه به این سرا پا بگذارد بر سر سفره ی او پذیرایی می شود . این هم از بازی زندگان است ، رفتن عزیزی را با پر کردن جای خالی او به فراموشی می سپارند . و این فراموشی چقدر مورد احتیاج است  

7 Responses to “اسمع ! افهم ! یا فلان ابن فلان”

  1. آرام said on December 8th, 2008 at 6:10 pm:

    دوست جون عیدت مبارک:)

  2. یه دوست said on December 9th, 2008 at 10:29 pm:

    یه مدت نبودیم ما حسابی اینجا پر وپیمون شده . تسلیت میگم . مطلبتون دلنشین وجالب بود حقیقی ترسناک که به راحتی پذیرفته ایمش . چاره ای جز این نیست.

  3. omid said on December 11th, 2008 at 4:38 am:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام و عرض تسلیت. آخ که این صحنه ها چقدر قلب آدمی رو متلاطم می کنه
    خداوند عاقبت همه ما رو به خیر کنه

    ……………………………..

    هدی : سلام
    ممنون از لطفتون
    منم امیدوارم هر چه که پیش میاد حداقل در آخر کار روسپید باشیم

  4. مهری said on December 12th, 2008 at 12:54 am:

    سلام هدی جان
    اومدم تهران دیدم خبری ازت نیست عرض تسلیت ان شاءا… که غم آخر باشه

    ………………

    هدی : سلام مهری جان
    ممنون عزیزم . حیف شد ندیدمت . دلم تنگ شده

  5. سميه said on December 16th, 2008 at 12:28 am:

    تسليت ميگم دوست خوبم ، چه زيبا نوشته اي…

    …………

    هدی :
    سلام
    ممنون سمیه جان
    کجایی ؟ چه می کنی ؟ امیدوارم سلامت و شاد باشی :)

  6. seyyed said on December 19th, 2008 at 1:15 am:

    ممنون از لطفتون
    در ضمن تسلیت هم می گویم
    چند باری اینجا کامنت گذاشتم عمل نمی کرد حالا نمی دانم می آید یا نه
    به هرحال آرزوی موفقیت دارم
    درباره سفرنامه هم نمیدانم شاید نوشتم

  7. آرام said on December 24th, 2008 at 3:32 pm:

    سلام هدی جونم:(
    شرمنده که من به دلیل گرفتاری های این چند وقت، باید این پست رو الان بخونم که مدت ها از نوشتنش سپری شده!
    عزیزکم به تو و خانوادت تسلیت میگم. امیدوارم دیگه غم نبینی گلم!

Leave a Reply