Mar 22
هفت سین 88
این هم از هفت سین امسال . امیدوارم برای همه سال خوبی باشه
هزاروسیصدوهشتادوهفت تمام شد . به سال گذشته که نگاه می کنم جز خوبی از تو نمی بینم. پروردگارم … گرفتارت شدم … رهایم نکن . خدایا از شکرت غافلم نکن که این بدترین عذاب و سختی است
خدایا خود به خوبی می دانی که محتاج توام . محتاج توجه تو ام . تو بهتر از هر کسی به احوالم واقفی
خدایا سال […]
حالا هر چقدر هم که برخی علمای جوان علوم اجتماعی و فضلای علوم سیاسی آیه ی یاس بخوانند و مات و مبهوت به آمدنت خیره بمانند و هزار و یک دلیل بیاورند که جنبش اصلاحات عقیم خواهد ماند و… در من یکی اثر نخواهد کرد . حالا که تمام خطرات را به جان خریدی و به خاطر ملت دوباره […]
اعتراف به این حقیقت که این روزها حال خوشی ندارم، دیگر تکراری شده . اما برای خودم تجربه ی سختی است که اگر به سلامت بگذرانمش، جای تحسین دارد
طوفان زده ای چسبیده بر تکه ای چوب شناور در اقیانوسی بی انتها . دریازدگی، دل آشوبه، تهوع، ترس و در عین حال کورسوی امیدی در نقطه […]
آن صورت مهربان و چشم های آرام را از پشت برقع ادعاهای ضمخت و شعارهای نکره رها کن . نمایان شو و دوباره با لبخندت بر من بتاب . خودت باش و بر من ببار تا جانی تازه بگیرم
اشارت : یونگ کهن الگوی نقاب را مترادف نوعی ماسک می داند که ما انسان ها […]
سال های سال ساز مخالفم کوک بود و خوب می نواختمش . آنقدر که استادی شده بودم در این ساز و صدایش به گوشم خوش می آمد . اما … اما حالا که تمام قهرمانان مخالف پیشه ام شکسته اند و محو و نیست و نابود شده اند ، حالا که دیگر مخالف نوازی برایم جذابیت […]
شب عاشوراست . هیجان و تکاپو همه جا را فراگرفته. چراغ های سپید و حریرهای سیاه بر آسمان تمام طبقات بالا افراشته شده و مردمانی که جاوید شده اند و در انتظار روز موعود ، روزگار زمینیان را به تماشا نشسته اند به کره خاکی که همه جایش کربلاست نگاه می کنند و هر کدام […]
چند وقتی نمی دانم علت دقیقش چه بود که روزها را برای خودم شلوغ کرده بودم . شده بود حکایت دو دست و چند هندوانه . نمی دانم فکر می کردم شلوغی و پرکاری شیرین است یا اینکه نوعی ترس از آینده برم داشته بود! اما حالا چند هفته ای هست که تمام تلاشم را برای […]
شبی که قرار بود پا به ماه ذیحجه بگذاریم خبر دادند که پرواز کرده ای . آن هم در شهر همسایه و نه در موطن خودمان . دیگر تو نبودی که برای جسمت تعیین تکلیف کنی ، این دیگران بودند که باید برای تدفین جسمت تصمیم می گرفتند . کجا جسم عزیزی را به آغوش […]
طبق معمول تا ایستگاه دوم پیاده رفتم تا بارانی ام در حسرت قطرات باران خشک نماند . خوب خیس شده بودم که اتوبوس زرد رنگ شرکت واحد با یک مشت آدم ریزو درشت که بر سر هم تلنبار شده بودند ، خسته و نفس زنان از راه رسید . غیر از من کس دیگری در ایستگاه نبود . اتوبوس بازدمش […]