Oct 19

بالایی ها و پایینی ها *

- می گوید که : شما خودتان را داخل این دست فعالیت ها نکنید . نمی توانید . این جور خطرها از بچه های دردکشیده بر می آید . آنها که در خانواده های محروم کارگری ، سر سفره های ده دوازده نفره بزرگ شده اند .

- این یکی ابرو در هم می کشد که : نه ! من اگر چه از خانواده ای مرفه هستم اما ” درد آشنا ” یم . ( در ادای  کلمه ی  دردآشنا  تأکید می کند . حروفش را غلیظ می کشد . )

- می گوید که : درد آشنا !؟! کافی نیست ! . شما … چطور بگویم … شاید زیر فشارها بشکنید .حداقل ، فعلا قابل اعتماد نیستید . بچه ها فکر می کنند - ببخشید ها - شما نازپرورده تر از آنید که بتوانید .

- این یکی با افتخاری آشکار ادامه می دهد که : همیشه همه چیز داشته ام ، همه چیز اما اکثر اوقات به ندارها و فقیر های بیچاره فکر می کنم . ( دست راست را با اکراه تکان می دهد ) همیشه فکر کرده ام باید کاری برای  این واماندگان گرسنه و نگون بخت انجام دهم . می دانید ! تمام این سی و چند سال عمر را در این فکر بوده ام . ( سر را با تأسف تکان می دهد . ) .

- آن دیگری چشمهاش گرد می شود ، دندان به هم می فشارد ، بغض می کند ، غضبناک می شود ، سکوت می کند و دست آخر با آرامشی ساختگی لبخند می زند و می گوید که : این بیچارگان وامانده و گرسنه از امثال شما بی نیازند . نگاهتان از آن بالا به پایین را جمع کنید و از اینجا دور شوید …

.

 * بالایی ها و پایینی ها نام یک نوار قصه بود که سال های کودکی ده ها بار آن را گوش دادم . نوار قصه  در   سال های پنجاه و هشت پنجاه و نه  پر شده بود و  بعدها به من رسید که بارها و بارها بشنومش . داستان مربوط بود به پسری به نام عبدل . عبدل مادر پیر و مریضی داشت که در یکی از بیغوله های ” گود ”  با هم زندگی می کردند . روزهای سرد زمستان ، وقتی که سقف آلونک چکه می کرد . عبدل برای برف روبی ، راهی خانه های اعیانی شمال شهر می شود .پس از مدتی به یکی از  خانه های اعیانی فرا می خوانندش .  تمام صحنه های خانه  مثل یک رؤیای سحر آمیز  از جلوی نظرش می گذرد .  پس از برف روبی خانم زیبای خانه که تماما عبدل را مبهوت خود کرده  پول خوبی  به او  می دهد  تا شعارهای روی  دیوار  را هم  بشوید .  عبدل  مشغول پاک کردن شعارها می شود که موتور سواری به او  تذکر می دهد که روی دیوار چه شعاری نوشته : “مرگ  بر  سرمایه داری ” .  از عبدل می خواهد که سطل آب را بگذارد و فرار کند ….

 در بازگشت …. عبدل که پول خوبی به خانه می برد و تمام مدت به لبخند مادرش فکر می کند با شلوغی اطراف خانه شان مواجه می شود … سقف خانه فرو ریخته و مادر و خواهر عبدل زیر آوار مرده اند .

.

دیالوگ به داستان ربطی ندارد ! . قسمتی از نا نوشته ایست که از ذهن گذشت !

 

Sep 22

حکایت دستها

 

به موسی فکر کردم …  به دست نورانی اش … به ید بیضا . 

 چگونه با دستان آلودهء به تاریکی چراغ هدایت برگرفته ام ؟

چه جسارتی ! مگر می توان در عین تاریکی به نور هدایت کرد ؟

 

Sep 18

دندانی

 

یک ساعتی مانده به افطار . خورشیدِ شهریور  کم کم از بارش گرما بر شهر دست می کشد تا امروزِ روزه داران در ابتدای شب ششم رمضان پایان یابد .

نزدیکش دراز می کشم . اینطور هم او راضی است و هم من . دسته کلید رنگینی را بالای سرش می چرخانم . پنج کلید شفاف به رنگ های : صورتی ، زرد ، نارنجی سبز و بنفش در یک حلقه شده اند .  تکانشان که می دهم ذوق می کند و دست های کوچک و ظریفش را به سمت کلید ها می کشد . کمی بالاتر … دوباره می چرخانمشان . رنگ ها شادمانه در نگاهمان مخلوط می شوند . با همین دسته کلید راضی اش کردم  فعلا از خیر اینکه بغلش کنم بگذرد .

امروز تشنه ام . تشنگی در لابه لای شیارهای لبم خشکیده . لبها را به هم می فشارم و همانطور کلید به دست پلک بر هم می گذارم . فکرم می رود به سمتش . همین کافیست تا متوجه ام شود و حرف دلم بشنود .

شروع می کنم به صحبت با او : خداوندا رو به سویت دارم در لحظاتی که خود را در تشنگی غرق  کردم  . پروردگارم ، از سحرگاه ،آب نجسته ام . تشنگی به دست آورده ام . آفریننده ام ، سیرابم کن از محبتت ، از طراوتت که سخت محتاجم …

خنکایی بر لبانم حس می کنم . چیست این پاسخ زود هنگام ؟

چشم که باز می کنم می بینم یک دست کوچک و بلوری آمده سمت لبهام  . با لبخند ،  ” دندانی ”  اش را پیشکش می کند . دندانی ! برای تشنگی ام ؟ ؟

نشانهء بر حقی است . در طلب تشنگی حضرت دوست آنچنان نوپا هستم که ملعبه ای کودکانه  مثل همین عروسک پلاستیکی که جهت تسکین خارش لثه ها در بدو دندان درآوردن به کار می رود ، برایم کافیست تا عطش خامم به قطرات ناچیزی فروبنشاند ! شکر گزار لطفش هستم :)

اما … چگونه عاشق و تشنه ای باید بود که از جام شربت جانانه اش بنوشانند و سیرابش کنند ! ؟!

 

 

 

Sep 4

سید رضا :)

 

 

 

تصویر متعلق به خواهرزاده عزیزه . چند روزی هست که با پدر و مادر نازنینش قدم به چشم ما گذاشتن . ۵ ماه از تولدش گذشته . اینجا  دربارش نوشته بودم  . احساساتم نسبت به رضا قابل بیان  نیست . همینقدر که وقتی خندش رو می بینم یا به چشمهای زیباش نگاهم می کنه  تمام دلم از محبتش اشغال میشه طوری که جایی برای چیز دیگه ای تو دلم نمی گذاره  ….

اگه شانس بیاریم رضای عزیزم چند ماهی پیش ما می مونه تا والدینش امتحانات دوره تخصص و تز دکتری شون رو با موفقیت از سر بگذرونن . روزهام عجیب شلوغ شده  اما تا باشه ازین شلوغ شدن ها . :)

 

Aug 29

شاغلین دریابند

 

از اینجا :  در ثواب یک پژوهش علمی بزرگ ، شریک شوید .

 

.

Aug 28

ماه شب چهارده

 

تصویر متعلق به ماه است . امشب در آسمان بود . با تمام توانش ایستاده بود  به نور افشانی و درخشندگی .

قاب آسمان ، تمیز و دستمال کشیده دورتادور وجود نورانی اش را در بر گرفته . سپیدی در قلب سیاهی ، ترکیب آموزنده ایست !

شنیدید می گویند فلانی مثل ماه شب چهارده می درخشد ؟

همین است :

 

 

در ضمن ! عید مبارک :)

 

Aug 22

تحتانی ترین طبقه تفکر

 

گاهی اوقات سری به این انباری می زنم . از پله های طویل و تاریکش پایین می روم تا ببینم کدام افکار و امیال در تاریکی ِ نمناک ناخودآگاهم فروغلتیده . بعد می بینم که در گوشه و کنار انباری ام  بسته هایی کوچک و بزرگ قرار گرفته اند  ، از دوران کودکی بگیر تا نوجوانی و جوانی . روی بعضی بسته ها چیزی نوشته که وقتی می خوانمش محتویاتش مثل برق از جلوی چشمم می گذرد ، برخی هم کافیست تا نزدیکشان شوم . از بویی که متساطع می کنند ، بازمی شناسمشان .

اینجا آنقدر تاریک است که مرتب کردنی نیست ! بسته ها ، هر گوشه ای روی هم تلنبار شده اند . یک دور می چرخم و از قصد به جعبه ها و شیشه های در پوشیده کم محلی می کنم . بعد…مطمئن می شوم که هنوز فضای خالی بسیار دارد  .

خوشحال ، پله هارا یکی دوتا می کنم تا بستهء تازه ای  را ازآن بالا به داخل انبار  پرتاب! کنم .

Aug 18

اسباب کشون

 

بستن ، بردن ، بازکردن و از نو چیدن .

این چهار فعل بالا  ،  تمام مشغولیت یک هفته گذشته ام بود . نقل مکان به خیر گذشت !

 

 

Aug 5

صد و یک سال گذشت …!

 

امروز صد و یکمین سالگرد مشروطه خواهی است . صد و یک سال از نواخته شدن بانگ آزادی در ایران می گذرد و

 اینک …!؟!

 

 

 

Aug 2

رامسر (2 )

 

سرخ و صورتی های شاداب و باران خورده :)