Aug 2
رامسر ( 1 )




پیرمرد لاغراندام با موهای سپید شانه خورده و پیراهن صورتی اش از راه می رسد و در انبوه درختان ، که در تاریکی شب به سیاهی می زنند ، نیمکت همیشگی اش را پیدا می کند . می نشیند و آواز شبانه اش را آغاز می کند . درست مثل هر شب ، همین وقت ها که می رویم برای پیاده روی و می بینیمش یا فقط صدایش را از لابه لای درختان می شنویم .
شعرهای قدیمی می خواند ، آهنگ هایی که در حافظهء هم نسلانش که اینک عصازنان و خموده به آرامش پارک پناه آورده اند ، خاطرات عشق های جوانی شان را یادآور می شود و شوری در دل ها و چشمان خسته شان بر می انگیزد . صدایش را که چندان هم زیبا نیست به موسیقی های تندی که در گوش همسالانِ همراهم دامب و دومب می کند ترجیح می دهم … گرچه ! خاطرات چندانی در من زنده نمی کند .
چند شب پیش ازین شعر متفاوتی می خواند ! نمی دانم خودش بود یا پیر دیگری یا جوانی که دلش پیر ِ غصه شده بود … صدا باز هم از میان شاخ و برگ سیاه شده به گوشم می خزید :
” به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید ”
چه حس خوبی در وجودم دوید ! سرعتم را زیاد کردم و فکر کردم : من نسیمم ؟؟ چه خنک ! چه وزان ! چه آزاد !
” دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ؟ ز غبار این بیابان ؟ ”
دلم گرفت و پایم سست شد . خواستم به سمت صدا برگردم و به فریادی گره از بغض گلو باز کنم و جواب دهم که : دلم گرفته زغبار این بیابان ! واقعا دلم از غبار این بیابان گرفته و هوس سفر دارم !
” همه آرزویم امّا چه کنم که بسته پایم ”
دیگر توان راه رفتنم نبود … خسته شدم . نیمکتی نزدیک تر به صدا جستم و نشستم : من گون هستم ؟؟ چه پای بسته !
آواز ادامه یافت : ” به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم ”
و من همچنان نشسته بودم .
” سفرت به خیر امّا تو و دوستی خدارا
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام مارا ”
نشسته بودم و تکرار کردم : به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا …
از آن شب ، دو سه شب و روز آمده و رفته و این شعر صدها بار در ذهنم تکرار می شود !
پارازیت : مسافرم . هم از تهران هم از فضای مجازی وبلاگستان . چند روز بعد به تهران باز میگردم . امّا زمان مشخصی برای بازگشت به وبلاگستان در نظرم نیست .
همچنان سلامتی آرزومندم
یکی دوبار که در نوشتن نامنظم شوی ، این خیال باطل در تو ریشه می گیرد که … حالا به فرض هم که نوشتی ، که چه ؟ چه دردی درمان می شود و چه کاری از پیش برده ای ؟
به عادت نوشتنت و به عشقی که در لابه لای حروف الفبا می پاشی تا زندگی ات به بهترین شکل ثبت شود ، شک می کنی .
دلیل تراشی به کمک تنبلی می شتابد : کاری از پیش نمی بری ، دنیایی که می خواهی تغییر دهی با نوشته های ” تو ” عوض نمی شود و … آنقدر می گوید تا سست می شوی .
تسلیم ! راست می گوید این … این دلیل تراش مغزم . هیولای بی سر و دم دنیای امروز ما بلکه با معجزه ای سر رویی بگیرد . یا شاید به مدد حق مسلم اتمی ، که با صرفه جویی در بنزین بتوانیم بسازیمش ، و دنیا را دود کنیم تا خیال هممممه بشریت راحت و آسوده شود .
آدم های بزرگ با نوشته هایی عمیق و مسحور کننده ، در کار دنیا ماندند . دنیا عوض نشده ، همان کاسه و همان آش پدر و پدربزرگانمان را داریم، با این تفاوت که امروز می توانیم آشمان را در ماکروویو گرم کنیم . والبته ! باید منصف بود و پرسید آیا ماکروویو تفاوت اندکی است ؟!
به فرض که نوشته های قهرمانان نگارش زمینه تولید ماکروویو را فراهم کرده باشد ، در این بلبشو ثبت زندگی من چه فایده دارد ؟
می دانم عزیز من ، می دانم که می توانی یک کتاب ضخیم درفواید نگارش برایم بنویسی . اما فعلا فایده و منافع را کنار بگذار ، چون انگیزه ای در من ایجاد نمی کند .
تنها عزم به نوشتن ” یک نفر خاص” یا چندین نفر در یک زمان و چندین مکان متفاوت برای من موجد انگیزه است : چرا ” او “ یا ” آنها ” در دل سیاه غار خنکشان که در آن می خوردند و می خفتند ، زیر نور اندک ماه سنگ تیزی را بر دیواره ها ی غار کشیدند تا نقش باقی بماند ؟ نقاشی کردند و نقاشی فرزندشان از آنها دقیق تر و بهتر شد و فرزند فرزندشان از پدر الگو گرفت و الفبا اختراع کرد ؟
قصد ” او ” چه بود ؟ کدام دنیا را می خواست تا عوض کند ؟ کدام شرایط را خواست که ارتقا بخشد ؟ کدام سود و منفعت .
اگر دلایل انسان شناسانه را بگذاریم برای فرزند ” او ” که نقش می آفرید برای ایمان به قدرت جادویی نقش و نگار ها ، آنوقت ” او ” که برای اولین بار ، نقش از خودش ثبت کرد می شود عاشق ترین و ناب ترین و موثرترین نویسنده که پاک و صادقانه قلم ـ یا سنگ ـ برداشت ، تنها به این خاطر که به اثر گذاشتن از خود راغب بوده یا حتی از خط خطی کردن لذت می برده است . چه روح سرشاری داشته این خانوم یا آقای ” او ” .
چرا تا به حال به فکر ساختن مجسمه ای از ” او ” نیافتاده ایم ؟ با اینکه” او ” پدر و مادر واقعی الفباست . این خطوط صاف و مواج پر معنی که کنار هم می چینیم و ثبت می کنیم ، از زیر سنگ که به عمل نیامدند . پدر و مادری داشتند . همان ” او “ ها یی که ازشان حرف می زنیم .
ذوق و انگیزه ” او “ به بی راهه رفته و نگارش ، با منفعت طلبی فرزندانش آمیخته شد . سودجویی ، خط خطی های عمیق و پرمعنای “او”ی نازنینمان را که از عمق جانش تراویده بود ، بازاری و کم ارزش و متداول ساخت .
نوشتن هم وسیله ای شد مانند ماکروویو . می نویسیم فارغ از احساس ، چنانکه گرم می کنیم بدون آتش . همگی ما به طور روزمره حساب و کتاب و تجارتمان را با خلق حداقل چند خط نوشته به انجام می رسانیم و فکر کردن به منشا الفبا و نوشتن بدون انگیزه سودجویی کار غیر معمول و نامتعارفی شده است .
اما به نظر می آید که هنوز هم در نوشته هایی ، الفبا جیغ می کشند از شدت بار معنایی عمیقی که بر دوش گرفتند . و عمق دارند به اندازه عمق وجود ” او” یی که ثبتشان کرده . همه ما با چنین خطوط نابی روبه رو شده ایم ، حلاوتی که از خواندنشان در ذهنمان جاری شده را به خاطر داریم و حسرت زدگی عمیقی که در وجودمان برانگیخته تا برای لحظاتی هر چند کوتاه ، احساس و انگیزه ” او ” را برای نوشتن در خاطرمان زنده کنیم . احساسات پاکی که در خلق معانی از دست داده ایم !
نوشته هایی که از عمق جان جاری می شوند ، حتی اگر خط خطی هایی از سر ذوق و هیجان باشند ، بیش از خطوط سنگین و گرد و خاک گرفته ای که آبستن باید ها و نباید ها شده اند به ما نزدیکند . نوشتنم را اینجا ادامه می دهم به امید اینکه با تکرار و تکرار این نوشتن ها ، احساسم به آنچه که ” او ” را به نوشتن ترغیب کرده بود نزدیک تر شود .
پارازیت : چند روز از دوساله شدن پرگار گذشته … چه زود گذشته !
پیراهن آبی بی آستینی خریده ام که به گمانم دوست خواهی داشت . آبی کم رنگ . از همان ها که در تاریکی به سفیدی می زنند . سادهء ساده . نه چینی ، نه توری ، نه ربانی . همینطور مستقیم تا زیر زانو ها خود را رها می کند . پیراهنی مناسب فصل و مخصوص خلوت .
فصلی که رو به گرما می رود و تمایل به رهایی از حصار تن و خلاصی از هیجان گردش تند خون در رگ ها را باعث می شود . به همین علت ، جنس پیراهنم از نخ طبیعی است . خنک و نچسب و آزاد . به رنگ بال های کبوترانی که هرگز ندیده ام ، جز در خیال . کبوتران آبی کم رنگ .
می پرسی بعد از چند روز تعطیلی آمدی که درباره پیراهنت بنویسی ؟ می گویم چرا نه ؟ وقتی این روزها بحث پیراهن و لباس دخترانه داغ است و همه به پوشش من ـ زن فکر می کنند که چطور بهتر می شوم ؟ .
هنگامهء این بحث های کوتاه و بلند و تنگ و گشاد ، این فصل زیباست که رو به گرما می رود . معرکه ای در شهر برپا می شود و پیراهن ها دوباره بر بالای نیزه می روند . و اینچنین جوانی مان می گذرد و خاطرات سبز لجنی از این هیاهوی بی حاصل ، باقی می ماند .
من از تمام این تلخی ها به فضای خلوتم پناه می برم و پیراهنی را که برای تجربهء رهایی مهیا کردم ، در بر می کنم . بی هیچ ملاحظه ای ، برای خودم و به عشق اینکه دوست داشته باشی رنگش را و سادگی و نازکی ِ بی آلایشش را که برای خلوتمان برگزیدم .
این پیراهن ، تنها پوششی است که مایلم درباره اش صحبت کنم و می دانم که علی رغم سادگی ظاهریش ، ذهن پیچیده تو در میان بافت های ظریفش ، حقایقم را رمز گشایی می کند .
حوالی ظهر با آرامش نشسته ای پای رایانه ات که زنگ خانه را می زنند . تصویر ظاهر شده بر آیفن مردی است غریبه که تا به حال ندیدیش . کت و شلوار پوش ، ریش و سر کم مو . مرد دیگری عقب تر ازو ایستاده ، هیکلی درشت و خشن . باز زنگ می خورد . صبح از دوستت که چند کوچه آنطرف تر می نشینند شنیده ای که خانه های چهاراه قنات و نشاط را گشته اند برای جمع آوری ماهواره ها .
باز زنگ می خورد ، دو سرباز دیگر هم در تصویر ظاهر شدند . می آیند و می روند . دست یکی شان یک چیزی ست مثل یک آچار بزرگ . کم کم اضطراب می گیردت . تند تند صدای زنگ یکی پس از دیگری در خانه می پیچد . چراغ ها خاموش است . نگرانی که همسایه های واحدهای دیگر در را باز نکنند . دیش ها به جهنم . در خانه تنهایی و روبه رو شدن با این همه … می ترساندت . واحد های بالا و پایین دو خواهر هستند که آنها هم تنها زندگی می کنند . تماس می گیرند که نترس ! فقط در را باز نکن !
دوست خوبی هم روی موبایل آرامش می دهد و اطمینان خاطر . بیست دقیقه شده . می آیند و می روند و می زنگند . عصبانی . تهدید به شکستن در . اما فقط تهدید . قسمت بالای در پارکینگ هم حفاظ دارد . سرباز ناکام می ماند . خانه کناری اما ، که سرایدار دارد و او در را باز کرده ریخته اند داخلش . دیش ها یکی پس از دیگری پشت نیسان تلنبار می شوند . حدودا سی تا دیش شکسته یا سالم پشت نیسان جمع آوری شده . کز کردی پشت شیشه های زایس و از لابه لای پرده های آشپزخانه خیابان را دید می زنی . عکس هم می گیری که ترجیحا نمی گذاری اش در پرگار . لرزشی خفیف در دستان و گردنت می دود . ماشین پر شده . یکبار دیگر زنگ را برای آخرین بار می نوازند . مهمانان ناخوانده .
بغض کردی و فکر می کنی که چه احمقانه از جنگ هراس داری وقتی در روز صلح هم درب خانه ات ضربدر می خورد .
می روند و می روی به پشت بام تا دیش را باز کنی ، قبل ازینکه برایت بگشایندش ! . ضربدر خورده ای و شاید مردان شجاع که ظهرها وقتی خانه ها خالی ترست می آیند ، فردا هم پیدایشان شود .
حالا آرام تری . خطری که احساس می کردی گذشته . نشستی پای رایانه ات و تایپ می کنی روزگارت را و به حقوق مسلمی که داری !!! می اندیشی . به این چهاردیواری خانه که مظهر حریم خصوصی ات است و چقدر این روزها سست شده !
رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد !
من و ماندانا خواهر بزرگم بیشتر تولد هامون رو با هم مشترک گرفتیم . چون روزهای تولدمون دقیقا یکی بعد از دیگری حادث شدن :) من بیست و چهارم و ماندانا بیست و پنج فروردین . البته میان این دو روز تولد ، تقریبا پنج سال فاصله افتاده . حالا سه سالی هست که به خاطر مسافت جغرافیایی تلفنی به هم تبریک می گیم . بیست و چهارم ها او ، بیست و پنجم ها من تماس می گیریم .
فکر کنم تو زندگی هر کسی فقط یکبار عدد روز تولدش و تعداد سال هایی که از عمرش می گذره با هم برابری می کنند . می خوام خوشبین باشم و فکر کنم که بیست و چهار سالگیم که از امروز ـ بیست و چهار فروردین ـشروع شده ، حتما می تونه یه سال خوب و پربار تر از قبل برام باشه . آرزوهام هم سلامتی ، شادی و زندگی در کنار عزیزانمه ، بعلاوه بهتر و بیشتر از قبل خوندن و فهم کردن در خونده شده ها
تصویر یکی از همون تولد های مشترکه . فکر می کنم حدود بیست و یک سال قبل .

تصویر آشیانه ایست بر درخت چنار . درست روبه روی پنجره اتاقم . به گمانم این آشیانه استیجاری است یا استراحتگاه موقتی برای پرندگان در حال رفت و آمد . مدتی پیش درین لانه کلاغ دیدم بعد از آن ، چند ماهی دو یاکریم مهمانش بودند . و هرزگاهی انبوهی گنجشک چند روزی را درش سپری می کنند . گنجشک ها هم که آرام و قرار ندارند . بعد از این همه سال حیات و زندگی ، نه خود خواسته اند که یکجا نشین شوند و نه کسی توانسته از تقلا منعشان کند . و البته خوش شانس تر از آن هستند که کسی بخواهد در قفسشان نگاه دارد . آنقدر معمولی اند که کسی به آزادی شان تعرض نمی کند .
یک دهه از بهار رفت . هنوز مهمان جدیدی ساکن آشیانهء خیابان چنار نشده .
پارازیت : پارسال همین روزها بود که زمین لرزهء جانداری را از نزدیک حس کردم . اینجا خاطره اش مانده .
ای کاش ارزش به یاد آمدن داشتم ! حتی برای لحظه ای . و فقط در این روزها که موسم عید و بهار ست . حتی برای آنی هم یادم نیاوردی ! می گویم کجایی ؟ که سوال مسخره ایست ، وقتی که تو بر بلندای ساختمان ها و بناهای عریض و طویلی که در ذهنم ساختی و طرح هایی که با گونیا و خط کش و مدادت ، بر عروق تمام تنم رسم کردی ، حضور داری . عمیق و چشمگیر . از آن مسخره تر ! می دانم که به یادم آوردی و گلایه داری که چرا به یادت نیاوردم و می دانی که به یادت هستم !
پارازیت : فکر نکن ! پرواز کن . به همین عجیبی که می بینی .
فیلم 300 بدون شک یکی از شاهکارهای سینمایی ، با موضوعیت حماسی ـ تاریخی است و این نه به خاطر وفاداری صددرصدی آن به واقعیت ، بلکه به مدد تکنولوژی های پیشرفته در تولید جلوه های نو و آمیخته با انیمیشن ، موسیقی گوشنواز و پردازش صحنه هایی عظیم از جریان نبرد ” ترموپیل ” است .
امروز موفق شدم ۳۰۰ را ببینم . البته با کیفیت متوسط . نسخه ای که من دیدم در سالن سینما و از روی پرده ضبط و وارد بازار شده ست . داستان فیلم به چگونگی واقعه نبرد ترموپیل می پردازد . این جنگ از سری نبردهای میان ایران و یونان است که در ۴۸۰ پیش از میلاد میان سپاهیان لئونیداس ( فرمانده اسپارت ها ) و سپاهیان پارسی به رهبری خشایارشا هخامنشی درگرفته است . آنچه که امروز درباره نبرد ترومپیل به آن استناد می شود ، برگرفته از نگاره های تاریخ نویس یونانی ” هرودوت ” است و در منابع تاریخی شرقی ذکر این نبرد نیامده است .آنطور که هرودوت می نویسد حدود سیصد تن از جنگجویان اسپارتی در مقابل بیش از دو میلیون سرباز پارسی ، سه روز مقاوم می کنند . اما در نهایت همگی قهرمانانه کشته می شوند .
فیلم با نمایشی گذرا از زندگی و تعلیمات سخت و طاقت فرسای لئونیداس ، شاه اسپارت ها و فرمانده سیصد جنگجو آغاز می شود . تصاویری از تنبیهات و تمرینات سختی که در کودکی متحمل شده و خشونتی که در طفولیت بر او رواگشته و همه اینها از او یک مرد جنگجو ، در عین حال پادشاهی عادل و آزاد اندیش ساخته است !
همانطور که در نوشته های انتقاد آمیز دیگر در مورد این فیلم آمده است ، نخستین مساله چشمگیر برای من ایرانی ، تفاوت ظاهری اسپارت ها با سپاه پارس است . اسپارت ها خوش سیما ، پاکیزه ، عاقل ، خانواده دوست هستند و در مقابل پارس ها قرار دارند که به غایت کریه المنظر و سیه چرده اند ، شعور انسانی در آنها دیده نمی شود ، از عقل و درایت خبری نیست و تنها برتری سپاه ایران به یونان در تعداد آنهاست .
به هر حال درگیری آغاز می شود . هر مرد اسپارتی به تنهایی صدها سرباز پارسی را به خاک و خون می کشد و در پایان روز ، اسپارت ها که حتی یک نفر ازیشان کشته نشده ، دیوار عظیم از کشتگان پارسی بنا می کنند . خشایارشا باز هم پیشنهاد تسلیم و مصالحه می دهد . لئونیداس به خاطر شرافت و ” آزادی ” نمی پذیرد . در روز دوم شاهد موجودات عجیب الخلقه ، بی نهایت زشت ، عریان و غول آسا در سپاه پارس هستید که به هیچ روی به آدمیزاد نمی مانند . کرگدن و چندین فیل ، بدون حداقل آرایش نظامی در سپاه پارسی پرسه می زنند و با یک نیزه و به راحتی از پا در می آیند . و سرانجام پس از مبارزات پی در پی اسپارتی ها نیز متحمل خسارات جانی می شوند . اکثرا در نبرد های رو در رو پیروزند اما دشمن ، ناجوانمردانه از پشت خنجر می زند .
تعداد اندکی از اسپارتی ها باقی می ماند . خشایارشا ، با ظاهری که در اولین نظر شمارابه یاد غول چراغ علاءالدین می اندازد . با صورتی که به شیوه زنانه آرایش شده است و با حلقه و زنجیر و جواهرات مزین شده ، برای آخرین بار از اسپارت ها می خواهد تا تعظیم کنند و زنده بمانند . این امر صورت نمی گیرد و در پایان همه اسپارت ها کشته می شود .
در نظر من ، دو جنبه که در فیلم به طور مشهود و مستتر بر آن تاکید شده بود اول نابخردی سپاه پارسی و دوم به رخ کشیدن تفاوت جایگاه زن در میان این دو قوم است . در مورد اول : سپاه عظیم ایران هیچ نقشه و آرایش نظامی ندارد جز اغفال یک اسپارتی گوژپشت ، به وسیله زنان رقاصه در بزم خشایارشا . آرایش ظاهری سپاه اسپارتی شامل : کلاه خود آهنین ، سپر آهنین بزرگ و محکم و شمشیر است . اکثریت سپاه ایران کلاهخودی ندارند ، بلکه پارچه سپید کثیفی را دور سر پیچانده اند ، سپر پارس ها چوبین است و با ضربه ای به دو نیم می شود . پارس ها بدون هدف و مانند قومی وحشی به سمت دشمن حمله می کنند . اسپارت ها قدم به قدمشان و ضربه به ضربه شمشیرشان حساب شده است . سپاه پارس متکی به غول ها و جادوگران است و اسپارت ها متکی بر وحدت و هوشمندی و برای آزادی مبارزه می کنند .
زنان یونانی در این فیلم شهروندی مساوی با مردان به حساب می آیند و این برای پارس ها غیر قابل قبول است . پیک نخست خشایارشا با دیدن همسر لئونیداس ، رو برمی گرداند و حاضر نیست با او سخن بگوید . لئونیداس اورا به چاه می افکند و یکی از دلایلش توهین به ملکه است . ( این دلیل در تاریخ هرودوت نیامده است . ) همسر لئونیداس زنی به غایت هوشمند است که در غیاب همسر ، در جریان مسائل سیاسی قرار دارد . گرچه در همین اوضاع ، ناخواسته با یکی از سیاستمداران ، همبستر می شود . اما این امر تنها از روی سیاست و تدبیر است ! . ملکه پس از سخنرانی با شکوه در صحن مجلس و در پی فاش شدن رابطه اش با سیاستمدار یونانی اورا به ضرب شمشیر در صحن مجلس به هلاکت می رساند . این کار ملکه باعث فاش شدن خیانت سیاستمدار می شود . چراکه سکه های پارسی ، از لباس خیانتکار بر زمین می ریزد .
در کنار اکراه پیک خشایارشا از برخورد با زنان ، تنها تصویری که از زن پارسی ارائه می شود ، زنانی عریان و اغواگر با رفتاری جنسی و سبکسرانه است که در بزم خشایارشا و به منظور اغفال مرد گوژپشت یونانی خودرا به نمایش می گذارند .
بحث و بررسی دقیق در مورد این فیلم که به نظر من کنکاشی خالی از اشکال است ، احتیاج به همراهی و پیگیری تاریخ دانان و حتی تبارشناسان دارد . علاوه بر این متخصصین روانشناسی و ارتباط شناسان با بررسی بیشتر می توانند تاثیرات این فیلم بر مخاطبان گوناگون را بهتر شناسایی کنند .
من همچنین با اعتراض هنری لگو ماهی موافقم . به خصوص پس از مشاهده فیلم به خودم حق می دهم به عنوان یک مخاطب نسبت به زشت نمایی بیش از اندازه از پارس ها معترض باشم .
وبلاگ زن نوشت هم نقد جالبی را از آقای کاوه لاجوردی در اینجا آورده است منطقی و عاری از احساس . اینکه ایشان مخاطبین را دعوت به خویشتن داری ، مطالعه تاریخ و دقت در ادای اعتراضات کرده اند را قبول دارم . اما در مورد بند آخر و داستان خیالی شان . اگر واقعا در فیلم سکورسیزی که ایشان به عنوان مثال آورده اند مسایلی خلاف واقع بیان شده و از ایتالیایی تبارها چهره ای کریه المنظر و عقب مانده به نمایش گذاشته شده ، پس ایتالیایی تبارها می توانستند ، آزاد بوده اند که اعتراض کنند . پس شاید بنابر موقعیتشان احساس نیاز نداشتند . اما موقعیت ما و چهره جهانی ما و عملکردهای این سرزمین که نقل مجلس سیاسیون و خبرداغ خبرگزاری هاست شاید می طلبد که حرکتی برای بازسازی افکار عمومی در سطح جهانی صورت گیرد . ایرانی ها این نیاز را حس می کنند . از چهره فعلی خود در جهان راضی نیستند . اعتراض به این فیلم ، به نظرم واکنشی به تمام سوء برداشت هاست که امروز رو به گسترش دارد .
تصاویر در نوروز سال گذشته گرفته شد . اولی در کوهدشت . مابقی در جنگل بادام ، حوالی خرم آباد . خنک ، باران خورده و شاداب . در نگاه اول فکر می کنی شمال کشور است . اما این سرای رنگارنگ در هر گوشه و کنارش مملو از زیبایی های طبیعی است . ای کاش قدرش بدانیم . پاس داشته باشیم این وطن را .